شهرزاد ! قصه ریخت ، شب ، شب ِ هزار و چند ؟
آفتاب سُر نخورد ، راوی است و زهرخند

یک روایت کلان ، روی شهر خرده ریز
تاول مدرن را از لب هزاره کند

این جنون که قصه نیست تا روایتش کنی
قهرمان قصه را مفت هم نمی خرند

رنگ بر لبش نداشت ، شهر سقط کرده سقف
بوی شهر نو که شد از خرابه ها بلند

شهرزاد ! نیچه مرد ، شهر ماند و مارکوزه
شهر ِ مرده را که زاد ، در روایتی چرند ؟

شهر لیز می خورد از شمال تا جنوب
فلسفه عقب که ماند ، سهم واژه می دهند

شهرزاد ! قصه ریخت ، این بنای دیگریست
روزهای مانده را ژرف تر دهان ببند

شهرزاد !
قصه ریخت ،
شب ،
شب ِ هزار و چند ؟