نقد فرمالیستی بر شعر "مهتاب" از نیما یوشیج
شعر مهتاب :سروده ی نیما
مي تراود مهتاب،
مي درخشد شبتاب،
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك،
غم اين خفته ي چند، خواب در چشم ترم مي شكند.
نگران با من استاده سحر
. صبح مي خواهد از من ،
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
. در جگر ليكن خاري ،
از ره اين سفرم مي شكند
. نازك آراي تن ساق گلي،
كه به جانش كشتم،
و به جان دادمش آب؛
اي دريغا به برم مي شكند
. دست ها مي سايم ؛
تا دري بگشايم؛
بر عبث مي پايم؛
كه به در كس آيد.
در و ديوار به هم ريخته شان ،
بر سرم مي شكند
. مي تراود مهتاب
. مي درخشد شبتاب.
مانده پاي آبله از راه دراز؛
بر دم دهكده مردي تنها؛
كوله بارش بر دوش،
دست او بر در مي گويد با خود :
غم اين خفته ي چند،
خواب در چشم ترم مي شكند.
************************************
بوی امید ز اوضاع جهان............ نمی شنوم؟!
این شعر از پنج بند مجزا تشکیل شده است که در نگاه اول ممکن است
چنین به نظر آید که هیچ انسجامی بین بندها نیست و تصویرهای بی ارتباط
در پی هم آورده شده اند ، ولی در نهایت همه ی بندها از یک ایماژ مرکزی
پیروی می کنند که باعث اتحاد تصویرهای به ظاهر پاره پاره شده است. یکی
از شاخصه های شعری نیما استفاده از عناصر طبیعت برای تصویر پردازی
است.
در بند اول مقایسه ی درخشیدن شبتاب و نورمهتاب و آیرونی به وجودآمده در
آن ، در همان ابتدای شعر به تناقضات شعر دامن می زند.
در اواسط بند دوم صدای شعر(voice) حضور واضح تر خود را اعلام می دارد
و با گفتن "من"، راوی (یا صدای شعر) خود را در تناقض با محیط مطرح
می کند.
(صدای شعر) که صدایی بسیار محزون و غمزده است ، از خلال تصویر
پردازی های بند دوم و سوم ، که تصاویری بسیار نگران و تنش برانگیز
هستند، کم کم به هماهنگی با حزن موجود در متن می رسد. او هم نوا با
صبح که از بیدار کردن خلق ناامید است، نظاره گر بند سوم می شود ، که
"تن ساق گلی" که استعاره از امید به آینده ورویش و زندگی است ، چگونه
دربرش می شکند. تعارض بین امید و ناامیدی در هر بند به شدت به چشم
می خورد.
در بند چهارم (صدای شعر) دست می ساید ولی دری گشوده نمی شود و
در و دیوار برسرش می شکند. دست ساییدن به دنبال امیدی گشتن و
شکستن در و دیوار نیزناامیدی محض است که ادامه ی تعارض است.
و در بند پنجم با استفاده از صنعت ادبی (رد العجز الی الصدر= تکرار ابتدای
شعر در انتها) ، دوباره مهتابی است که می تراود و در مقابل آن شبتابی که
تنها می درخشد و شاید به نوعی همان "خردک شرر" اخوان ثالث باشد.
انتظار بهبودی اوضاع ، نخ ارتباطی بین هر 5 بند است و در پایان بند پنجم که
باز هم تکرار بند اول است ، گویی تداعی دور باطلی است که آن" من" تنها
به آن رسیده است. نظاره گری که تنهای تنهاست و بوی امیدی ز اوضاع
جهان نمی شنود
نگاه و شیوه ی آن ، سهم سهمگین آدمی از بودن است.