" وقوف بر اندوهی جاودان "
نگاهی به داستان " قفس " اثر صادق چوبک و بررسی ریشه های اندیشه ی مدرنیستی درآن
******
قفسی پر از مرغ و خروسهای خصی و لاری و رسمی و کله ماری و زيره ای و گل باقلائی و شیر برنجی و کاکلی ودم کل و پا کوتاه وجوجه های لندوک مافنگی کنار پياده رو، لب جوی یخ بسته ای گذاشته بود. توی جو، تفاله چای وخون دلمه شده و انار آب لمبو وپوست پرتقال و برگ های خشک و زرد و زبیل های دیگر قاتی یخ بسته شده بود. لب جو، نزدیک قفس ، گودالی بود پر از خون دلمه شدهء یخ بسته که پر مرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و کله و پاهای بریدهء مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.
داستان کوتاه قفس اثر صادق چوبک
کف قفس خیس بود. از فضلهء مرغ فرش شده بود. خاک و کاه و پوست ارزن قاتی فضله ها بود. پای مرغ و خروسها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال بهم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سرهم تو سرهم تک میزدند و کاکل هم را میکندند. جا نبود. همه توسری میخوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند وهیچکس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
آنهائی که پس از توسری خوردن سرشان را پائین میآوردند و زیر پر وبال و لاپای هم قایم میشدند.، خواه ناخواه تکشان تو فضله های کف قفس میخورد. آنوقت از ناچاری از آن تو پوست ارزن رومی ورمیچیدند. آنهائی که حتی جا نبود تکشان به فضله های ته قفس بخورد، بناچار به سیم دیوراهء قفس تک میزدند و خیره به بیرون مینگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تک غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهم زدن راه فرار نمینمود. اما سرگرمشان میکرد. دنیای بیرون به آنها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناک نگریستن و نه زیبائی پر و بالشان به آنها کمک نمیکرد.
تو هم می لولیدند و تو فضلهء خودشان تک میزدند و از کاسه شکستهء کنار قفس آب مینوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا میکردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخرهء قفس مینگریستند و حنجره های نرم و نازکشان را تکان میدادند.
در آندم که چرت میزدند، همه منتظر و چشم براه بودند. سرگشته و بی تکلیف بودند. رهائی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یک محکومیت دستجمعی در سردی و بیگانگی و تنهائی و سرگشتگی و چشم براهی برای خودشان میپلکیدند.
بناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه سوخته و رگ درآمده و چرکین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان هم قفسان به کند وکو در آمد. دست باسنگدلی و خشم و بی اعتنائی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار کرد. هم قفسان بوی مرگ آلود آشنائی شنیدند. چندششان شد وپرپر زدند و زیر پر و بال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان میچرخید، و مانند آهن ربای نیرومندی آنها را چون برادهء آهن میلرزاند. دست همه جا گشت و از بیرون چشمی چون «رادار» آنرا راهنمائی میکرد تا سرانجام بیخ بال جوجهء ریقونه ای چسبید و آن را از آن میان بلند کرد.
اما هنوز دست و جوجه ای که در آن تقلا و جیک جیک میکرد و پر و بال میزد بالای سر مرغ و خروسهای دیگر میچرخید و از قفس بیرون نرفته بود که دوباره آنها سرگرم جویدن در آن منجلاب و توسری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم براهی بجای خود بود. همه بیگانه و بی اعتنا و بی مهر، بربر بهم نگاه میکردند و با چنگال خودشان را میخاراندند.
پای قفس، در بیرون کاردی تیز و کهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروسها از تو قفس میدیدند. قدقد میکردند و دیوارهء قفس را تک میزدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را مینمود اما راه نمیداد. آنها کنجکاو و ترسان و چشم براه و ناتوان به جهش خون هم قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه میکردند. اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند وگرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.
هماندم خروس سرخ روی پر زرق و برقی تک خود را توی فضله ها شیار کرد و سپس آن را بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ زیره ای پا کوتاهی کوفت. در دم مرغ خوابید وخروس به چابکی سوارش شد. مرغ توسری خورده و زبون تو فضله ها خوابید وپا شد. خودش را تکان داد وپر و بالش را پف و پره باد کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک رفت. کمی ایستاد، دوباره سرگرم چرا شد.
******
" وقوف بر اندوهی جاودان "
داستان " قفس " روایت تلخی از دنیای سیاهی است که با میله های قفس محدود شده است.آنان که در داخل قفس زندگی می کنند ، هیچ گونه اِشرافی بر دنیای خارج از قفس ندارند و درک محدود آنها بر اضطرابشان می افزاید.چرا که تنها وسیله ی ارتباط آن ها با دنیای بیرون ، دستی است که می آید و قربانی برمی گزیند و می رود. اما این دست که به زیبایی نمادپردازی شده است ، چیست و از کجا می آید ؟ آیا دست بی رحم مرگ است یا دستی است که حاصل عملکرد خود ساکنان قفس است؟ کسی پاسخ این سوال را نمی داند .
انسان مدرن هر چه بیشتر اندیشید ، به درک محدود خود از حیات مطمئن تر شد.چنان که نتایج دوره ی خردباوری در عصر مدرن به فجایعی دلخراش همچون جنگ های جهانی در جهان منتهی شد که بشر را از خویش ،ناامید کرد. دکارت می گوید : " مدتي است دريافته ام که عقايد نادرست بسياري را به عنوان آراي حقيقي پذيرفته ام و هر آنچه از آن پس بر اصولي چنين نا مطمئن استوار ساخته ام بسيار مشکوک و غير يقيني بوده است." (1)
در این قفس همه چیز بر شک و امور غیر یقینی استوار است. شک به زیستن در لحظه ی بعد ، شک به رسیدن آذوقه ، شک به همه چیز.
شايد بتوان با رويکردي اجتماعي گفت که روزگار نو ، روزگار بحران هاست. و ادبيات و هنر اين دوره ،بازتاب اين بحران و اغتشاش است.
بحران بيکاري، تورم ،جنگ هاي جهاني و منطقه اي ، گرسنگي جغرافيايي، از ميان رفتن تعادل محيط زيستي و تخريب آن ، وجود دولت هاي مستبد و توتاليتر که از روش هاي غيرانساني براي ادامه ي حکومت خود سود مي جويند ، ترس از کاربرد سلاح اتمي و... که عناوين اصلي اخبار در سراسر جهان هستند، روزگارما را به روزگاري تبديل کرده است که در داستان قفس به خوبی به تصویر کشیده شده است وشايد بتوان گفت که اين بحران ها ديگر منطقه اي نيستند، بلکه جهاني هستند. جنگ در کشور همسایه ی ما - عراق - ، جنگ در قفسی دیگر نیست ، بلکه بحرانی است در گوشه ی همین قفس.
روزگارما دوران بحران جهان مدرن به معنايي کلي است و ادبيات این دوره تصويرگراين اغتشاش و ناامني است و براي نشان دادن آن از ابزارهاي ويژه ي خود استفاده مي کند. استفاده از نماد ها یکی از این شیوه هاست که در داستان قفس ، چوبک از آن بهره برده است.
در مقاله ي " مارکس، مدرنيسم و مدرنيزاسيون" مارشال برمن چنين مي گويد:
" در يک قطب آرزوها و خواست هاي خستگي ناپذير درهمه ي قلمرو هاي زندگي قرار دارد و در قطب ديگر ضد آن ، نيهيليسم و تخريب پياپي و فرولغزيدن و ته کشيدن زندگي و وحشت ." (2)
در قفس چوبک نیز این سرگردانی بین زندگی و نیستی به چشم می خوردو ساکنان قفس به تناقضی عجیب گرفتارند. ساکنان قفس تا دست مرموز نیامده ، در پی اقناع غرایز خویشند و با آمدن دست مرموز ، به ناامنی قفس برای مدت کوتاهی پی می برند، اما پس از مدت کوتاهی کاملا قفس را فراموش ودر قطب دلخواهشان سیر می کنند وتحلیل تناقض حاصل از سرگردانی بین دو قطب در متن با زیرکی به خواننده واگذار می شود.
نمونه ی این تصویر را به راحتی می توان در بحبوحه ی جنگ های جهانی دید. فاشیسم دنیا را می بلعید وبلعیده شدگان ساکن قفس ، در حالی که در دستگاه گوارش این نیروی مخرب دست و پا می زدند ، در قفس سر خم کرده و دانه برمی چیدند و یا در همین زمان ، در سرزمین همسایه ی ما ، اختلافات قومی و مذهبی ، هم چون جنگ مرغان و خروسان است در کنج قفسی که تنها دیوارهایش دیده نمی شود.
سرنوشت دردناکي که نیچه برای انسان امروز پيش بيني کرده بود ، شايد بتوان گفت در جنگ هاي جهاني به حد اعلاي نمود خود رسيد و نهيليسم به يکي ازموضوعات و دغدغه هاي اساسي نويسندگان مدرن ، مبدل شد و امروز جنگ های منطقه ای ادامه ی آن هستند .
آنچه " چوبک " به عنوان نویسنده ی دوران مدرن می بیند ،وقوف دردناکی بر زیستن در قفس ِ خرد ِآدمی است و سعي کرده است تا به شيوه اي جديد آن را بازنمايي کند. اين بازنمايي هاي آشفته که پیش از وقوف انسان بر محدودیت خرد خویش شکل گرفت ،هرگز مسبوق به سابقه نبود. وقوف بر ناکارآمدی خردباوری - که از ارکان مدرنیسم بود- ، به اندوهی جاودان در خلق آثار منتهی شد و همین وقوف است که دنیای داستانی " قفس " را بسيارشورشي ، پرسش گر، بد بين ، شکاک و آغشته با چاشنی نهیلیسم کرده است.
دانش بشري مي خواهد دنيا را به شيوه اي خاص شکل دهد و همگان را در اين دايره ي محدود بگنجاند . اين شيوه ي يکنوع پروري از انسان برده اي مي سازد که تمام عمرخويش را به ساعت حقير و محدود عقل بشري کوک مي کند وبس . اين همان چيزي است که به قول نيچه اخلاق بردگان را مي سازد و برابري درحقارت و پستي ، آرماني براي انسان مي شود و نيچه فرياد برمي آورد که اخلاق در امروز ، اخلاق حيوان گله اي است .
تن دادن به زندگي تعريف شده و دور از توان بلند پروازي هاي انسان ، سرنوشت کسي است که به عقل گرايي مطلق بشري تن مي دهد . بدبيني و يأس و نداشتن اميد به فردايي که عدم قطعيت در آن موج مي زند، رفته رفته بشر را به نيست انگاري سوق داده است. آنجا که هيچ سوالي را نمي توان به قطعيت پاسخ داد. آیا قربانی بعدی منم ؟ آیا حمله ی بعدی به کشور من است ؟ آیا میله های قفس مرزهای میان کشورهاست ویا در ابعادی وسیع تر ، جهان برساخته ی انسان امروز است ؟
در داستان " قفس " مبهم بودن فردايي به تصوير کشيده شده است که حتي به برآمدن خورشيد فردایش ، اعتمادی نیست ، و زندگی ساکنان قفس نمايشگر اتمسفر پرتنش و نا امن دنیای امروز است .
این قفس همیشه گرداگرد ساکنان آن کشیده شده است ، اما وقوف به وجود آن ، حاصل دوره ی فکری جدیدی است که با ظهور نویسندگانی چون هدایت ، دانشور، چوبک و... در ایران شکل گرفت . زهرا عبدی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. دکارت، رنه؛اصول فلسفه،ترجمه م.صانعي،انتشارات الهدي،تهران،1376
2- برمن،مارشال؛مارکس و مدرنيسم و مدرنيزاسيون،ترجمه ي يوسف اباذري،فصل نامه ارغنون،شماره 3،پاييز 1373
نگاه و شیوه ی آن ، سهم سهمگین آدمی از بودن است.