تبليغاتX
نقد و نظر

 

فروپاشي ارزش هاي عمومي (تقدس زدايي )در دوران مدرن

 

يکي از مظاهرآثارمدرن ، کم رنگ شدن و گاه فروپاشي آن چيزي است که تا پيش ازدوره ي مدرن در هاله اي از تقدس و ارزش قرار گرفته بود و جايگاه امن خود را گاه در باور عاميانه چنان خدشه ناپذير مي ديد که دست هيچ منتقدي  به دامنش نمي رسيد. پديدآورندگان آثار مدرن عمدتاً شورشياني بودند همچون نيچه ، که بر باورهاي دسته جمعي و گله وار تاختند.

عقل که مرکز ثقل و اتکاي کردار بشري بود و در هاله اي دور از دسترس انتقاد قرار داشت از برج عاج به زمين فروافتاد تا بر همگان ثابت شود که هيچ امري از امور بشرخارج از حيطه ي نقد و انتقاد نيست. آثار مدرن نيز منتقدان اين نگرش هستند.

پیش از آن که به به بحث وارد شویم بازنگری دوباره به این سوال در شرایط فعلی جامعه چندان دور به نظر نمی آید.سوال این است که با توجه به این که چنین تجربه ای در ادبیات چندین دهه ی قبل در ایران وجود داشته است و تمرین گذار از گردنه های ادبیات مدرن را هم در متن عملی زندگی و هم در شعر و داستان داشته ایم ، بازگشت به تقدس گرایی و از نو هاله گذاری بر سر هر آن چه اراده شده است که مقدس باشد !! را این جامعه ی سرد و گرم چشیده چگونه برخواهد تابید ؟؟ این سوالی است که نویسندگان و شاعران جوان با آن بسیار درگیرند و اما تجربه را تجربه کردن خطاست .

 *********************************************************************

     فروپاشي ارزش هاي عمومي و تقدس زدايي در اشعار فروغ فرخزاد

 

 

اين نوشتار در پي آن نيست تا خارج از محدوده ي متن ، به بررسي اثر بپردازد و به همين جهت چنان که در نقدهاي سنتي متداول است ، گزارشي از زندگي و شيوه ي عملکرد خالق اثر ارائه نشده است و تأکيد بر متن ، خارج از حواشی زندگی مولف است. اما شايد در مورد فروغ فرخزاد چندان خالي از لطف نباشد که بر وجهه ي زن بودن او به نوعي که استقلال متن را تحت الشعاع قرار ندهد ،اشارتي کرد. چرا که سرودن به شيوه ي فرخزاد ، با توجه به زن بودن او خود نوعي کم رنگ کردن و بي اعتنايي به ارزش هاي عمومي است .

در اين جا ما هرگز قصد ارزش گذاري و داوري ارزش هاي حاکم درآن دوره را نداريم چرا که در نقد جديد ، هدف منتقد ارزش گذاري نيست ، بلکه هدف نشان دادن و از زواياي مختلف نگريستن است و باقي مشارکت فعال خواننده و ادامه ي جريان تحليل و تفسير در انديشه ي او است.اگر چه اکنون عزم بر آن جزم شده است که دستی مرموز همه چیز را به عقب برگرداند اما به نظر می رسد ادبیات در لایه های مخفی و گاه آشکار خود به مقاومت می پردازد .

فروغ فرخزاد يک زن است ، زني که حضور او به عنوان يک شاعر شورشي و عصيان گر خود شنا کردن در خلاف جهت رودخانه ي زندگي و باور عامه ي مردم  است.

جامعه اي که در آن مردان از آزادي عمل بيشتري نسبت به زنان ، هم درخانواده و هم در جامعه برخوردارند، طبعاًبراي خروج ازمحدوده ي تعيين شده نسبت به زنان انگيزه ي کمتري دارند.

هميشه فشار و محدوديت ، مقاومتي را در پي دارد.  فروغ در سه مجموعه ي شعر اول خود ، يعني "ديوار"، " اسير"،" عصيان " مانند گنجشکي است که در حصار بي نوري ، با خشم نه از سر يأس ، پر و بال مي کوبد به " ديوار " و از "اسير" بودن خود خشمناک است و سر به " عصيان " برمي دارد.

اگر چه بيشتر منتقدين و تحليل گران آثار سه مجموعه ي شعرابتدايي فروغ را چندان در خور بحث و بررسي نمي دانند و بيشتر بر روي دو دفترشعربعدي متمرکز مي شوند، اما نبايد از نظر دور داشت که ذهن فروغ شکل گيري خود را مديون آن بال و پرزدن ها و سرکوفتن هاست. آنجاست که فروغ از تن دادن به زيستن گله وار سر باز مي زند و مقاومت و شنا کردن درخلاف جهت جريان را تمرين مي کند و در مجموعه هاي بعدي شناگري سرکش و خبره سرازآب بيرون مي آورد:

هرگز آرزو نكرده ام

يك ستاره در سراب آسمان شوم

يا چو روح بر گزيدگان

همنشين خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمين جدا نبوده ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روي خاك ايستاده ام

با تنم كه مثل ساقه گياه

باد و آفتاب و آب را

مي مكد كه زندگي كند.....

از دريچه ها نگاه مي كنم

جز طنين يك ترانه نيستم

جاودانه نيستم.......

پس چرا ستاره آرزو كنم؟

اين ترانه من است

ـ دلپذيرو دلنشين

پيش از اين نبوده بيش از اين                

                 (شعر روي خاک ،مجموعه ي تولدي ديگر)

چنان که از نام شعر، " روي خاک " بر مي آيد اتکاي اين شعرازجهت محتوا ومضمون ، انسان است با تمام ويژگي هاي خاکي و زميني او. شاعرچنان که آرزوي بيشترمردم است ، هويتي فرا زميني طلب نمي کند . او حتي " روح برگزيدگان " را نيز به باد سرزنش مي گيرد و آن ها را همچون فرشتگان بي صدا و بي تأثيرمي خواند. چرا که آن ها همنشين خامش فرشتگان اند .

درمتن ، شاعر به زميني بودن خود مي بالد و ازاينکه همچون سايرساکنان زميني ، از حيات زميني ، همچون گياهان برخوردار است ، راضي و خشنود است چرا که دريافته است ضرورت زمان ، اين زميني بودن را طلب مي کند.

انسان مدرن روي دو پاي زميني خود ايستاد تا خالق دنياي مدرن باشد. دربند بعدي شاعر حتي اين زميني بودن را شايسته ي ستايش فرا زمينيان مي داند.

چنان که ذکر شد يکي از ويژگي هاي محوري و اصلي مدرنيته انسان محوري است. انسان به دنيا مي آيد تا در فرصت محدود زماني خويش ، زندگي کند و مدرنيته مي خواهد تا دنيا را چنان تدارک ببيند که دراين فرصت محدود همه چيز درخدمت او باشد. روح اين انديشه، سيرخويش را آغاز کرد و شعر، طبق نظريه ي ميخاييل باختين ، به عنوان شکلي ازاين گفتمان اجتماعي ازدرون شاعر، به عنوان يک پديده ي اجتماعي ظهورمي کند. فروغ نيز درمعرض اين گفتمان قرار گرفته و واکنش نشان مي دهد. او معتقد است که جز طنين يک ترانه نيست و جاودانه نخواهد ماند و در پايان شعر" روي خاک " با جسارت مي گويد که :" پس چرا ستاره آرزو کنم؟ "

فروغ در آشنايي زدايي چه درحيطه ي فرم و چه درحيطه ي معنا و مضمون با ابتکار خاصي عمل کرده است. ارزش هايي که عامه ي مردم براي رسيدن به آن عمري در صف طولاني انتظار روزهاي کسل کننده مي ايستند و در حين انتظار چرت مي زنند ، در شعر او بسيار بي قدر و ارزش است. در شعر" عروسک کوکي" او چنان قله هاي رفيع آرزوهاي مردم را حقير مي شمارد که خواننده پس از خواندن اين شعر ، ناخودآگاه به يک بازانديشي زير و رو کننده در جان خويش تن در مي دهد.

بيش از اينها ، آه ، آري

بيش از اينها مي توان خاموش ماند

مي توان ساعات طولاني

با نگاهي چون نگاه مردگان ، ثابت

خيره شد در دود يك سيگار

خيره شد در شكل يك فنجان

در گلي بي رنگ بر قالي

در خطي موهوم بر ديوار

مي توان با پنجه هاي خشك

پرده را يكسو كشيد و ديد

در ميان كوچه باران تند مي بارد.......

 مي توان بر جاي باقي ماند

در كنار پرده ، اما كور ، اما كر

مي توان فرياد زد

با صدايي سخت كاذب ، سخت بيگانه

»دوست مي دارم«                          

                                                (شعرعروسک کوکي ، مجموعه ي تولدي ديگر)

 درابتداي اين شعر ما با وصف محيطي روبروهستيم که همان توده ي هماهنگ با اين محيط ، آن را براي زيستن انتخاب کرده اند و شعر با لحن ِ پنهاني موجود در طنز تلخ خويش به توصيف آن مي پردازد. گروهي که درخاموشي و داشتن نگاهي چون نگاه مردگان خالي از مفهوم با هم هماهنگ هستند . و از ويژگي مهم آنان کوري و کري است که قطعاً در هماهنگي آن ها با خود و محيط نقش مهمي دارد. و حتي ابراز عشق آنان نيز در پرتوي اين کوري و کري بسيار مضحک و معناباخته به نظر مي رسد .

مي توان تنها به حل جدولي پرداخت

مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت

پاسخي بيهوده ، آري پنج يا شش حرف

 مي توان يك عمر زانو زد

با سري افكنده ، در پاي ضريحي سرد

 مي توان در گور مجهولي خدا را ديد

مي توان با سكه اي ناچيز ايمان يافت

مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد

چون زيارتنامه خواني پير

 مي توان چون صفر در تفريق  و جمع و ضرب

حاصلي پيوسته يكسان داشت........

مي توان در قاب خالي مانده يك روز

نقش يك محكوم ، يا مغلوب ، يا مصلوب را آويخت

مي توان با صورتكها رخنه ديوار را پوشاند

مي توان با نقشهايي پوچ تر آميخت......

                                                  (شعرعروسک کوکي ، مجموعه ي تولدي ديگر)

 شاعر همچنان که عزم خود را جزم کرده است تا به سختي خلاف جهت حرکت عامه ، چشمان خويش را بيازمايد از ديده هاي خويش همچنان به تلخي روايت مي کند . روايتي اندوهناک از توده اي که دلخوشي هايشان به اندازه ي حل يک جدول است، جدولي که در اين جا مثل اعلاي معنا باختگي است. چرا که با حل هر سوال آن ، هرگز گرهي از گره خانه ي بي شمار زندگي باز نخواهد شد.

فروغ در ابتداي هر بند از کلمه ي مي توان استفاده کرده است و اين يادآور آن است که جان شاعر ، جاني آگاه است که آگاهانه از اين کلمه استفاده کرده است. " مي توان " اما طنز پنهان در لايه ها ، انتخاب سرکش و عصيان گر او را نشان مي دهد. چرا که او نيز مانند ديگران

مي توانست تن در دهد ولي دامان برچيده و راه دشوار خلاف جريان رفتن را برگزيده است.

در نگاه انتقادي او قطعاً بسياري که خود را در جمع گروه سرزنش شده مي بينند خشمگين

مي شوند ، چرا که آنان عمري با سري افکنده در پاي ضريحي سرد، به گمان دونِ خويش با سکه اي ناچيز ايمان يافته اند و در پناه آن از تصور زندگي پاک خويش ، نفس از پي نفس در پي هم روانند و در حجره هاي مسجدي که هرگز براي آن معنايي قايل نشده اند، پوسيده اند. در قالب يک تشبيه مرکب ، اينان به زيارت نامه خواناني تشبيه شده اند که هرگز از آن چه در تمام عمر خويش خوانده اند ، بهره اي نبرده اند و مانند صفر در هر شرايط ، حاصلي پيوسته يکسان داشتند .

روح حاکم بر اين شعر، روح طوفاني است که آمده است تا  از هر آن چه غبار عادت رويش نشسته ،تصويري روشن بسازد. سپهري مي گويد:" غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست". اين شعر شهامت آن را دارد که انسان خو کرده به گله وار زيستن را با تصويري هولناک از خويش ، مواجه کند. جماعت دلمرده اي که نقش ديواراتاق هايشان ، يکي از خود آنان است، که يا محکوم شده توسط خود آنان است و يا مغلوب بي سرانجامي است و يا مصلوبي که مغضوب جماعت است.

"عروسک کوکي" ، يکي از بهترين تجربه هاي فروغ در آشنايي زدايي محتوايي است ، که با طنز تلخ آن همان روح عاصي است با بي رحمي هر آن چه طبق عادت ارزش پنداشته مي شود ، را فرو مي کوبد. عروسک هاي کوکي  بايد از سال ها زندگي در لا به لاي تور و پولک دست بردارند و در گور مجهولي به دنبال يافتن خداي خويش نباشند.

و چنين است که در شعر " آيه هاي زميني " باز هم به " بره هاي گمشده " تشبيه مي شوند.

پيغمبران...

از وعده گاههاي الهي گريختند

و بره هاي گمشده

ديگر صداي هي هي چوپاني را

در بهت دشتها نشنيدند

در ديدگان آينه هاگويي

حركات و رنگها و تصاوير

وارونه منعكس مي گشت

و بر فراز سر دلقكان پست

و چهره وقيح فواحش

يك هاله مقدس نوراني

مانند چتر مشتعلي مي سوخت             

                                             (شعرآيه هاي زميني ، مجموعه ي تولدي ديگر)

در شعر فروغ از اين دست تصويرپردازي و ارزش زدايي از آن چه در نظرگاه عام ارزش پنداشته مي شود ، بسيار است و مي توان به نمونه هاي زيادي اشاره کرد.

 دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي

درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگي......

عروس دوماد بازي و ناموس بازي

دنياي هي خيابونارو الكي گز كردن

از عربي خوندن يه چادر به سر حظ كردن

دنياي صبح سحرا

تو توپخونه

تماشاي دار زدن

نصف شبا

رو قصه آقا بالاخان زار زدن

دنيايي كه هر وخت خداش

تو كوچه هاش پا ميذاره

يه دسه خاله خانباجي از عقب سرش

يه دسه قداره کش از جلوش مياد

  (شعر به علي گفت مادرش روزي...، مجموعه ي تولدي ديگر)

وبه آنان که به ماهيت بي ارزش اين دنيا ي بر ساخته پي برده اند، بي پرده و با جسارت 

مي گويد :

» آلوچه »

آلوچه باغ بالا

جرأت داري؟ بسم الله

                                  (شعر به علي گفت مادرش روزي...، مجموعه ي تولدي ديگر)

و آلوچه همان است که براي چيدنش بايد خشم ديگران و غضب آنان که خواب نيمروزشان را آشفته اي ، تحمل کني.و از اينکه تو را " ستاره ي مقوايي عزيز " خطاب مي کند نرنجي و طاقت شنيدن داشته باشي ، چون مي گويد:

ستاره هاي عزيز

ستاره هاي مقوايي عزيز

وقتي در آسمان ، دروغ وزيدن مي گيرد

ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟

ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه

خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد.

                                 (شعر ايمان بياوريم...، مجموعه ي ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد)

و چون به تو مي گويد : "از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را" به عنصري ترين و کليدي ترين وجه مدرنيسم که همانا اتکاي انسان به خويش است، اشاره دارد.

از آينه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد

تنهاتر از تو نيست؟

پيغمبران، رسالت ويراني را

با خود به قرن ما آوردند؟

اين انفجار هاي پياپي،

و ابرهاي مسموم،

آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟

اي دوست ، اي برادر، اي همخون

وقتي به ماه رسيدي

تاريخ قتل عام گلها را بنويس.

                                      (شعر پنجره ،مجموعه ي ايمان بياوريم به آغازفصلي سرد)

ديديم که انساني که یاد گرفته تا در قالب مذهب  به صورت غیر منفعل و گروهی بیندیشد که چون سيلي بر يک وجه صورتت نواختند ، پس وجهي ديگر را براي سيلي ديگر مهيا کن ، چگونه در جنگ هاي جهاني وحشيانه ترين قتل عام ها را در دفترچه ي يادداشت تاريخ ، به خون نوشت و افکار مقدس نتوانست برای تباهی بشر چاره ای بیندیشد

و انسان در پي چنين خطاهايي ، وقتي باغچه ي زمين را خالي از الطاف مي بيند، از همان دريچه ي تنگ به بيرون نظري مي اندازد و خطا را نه از خود و باورهايش ، که از منشأيي غير موثر مي داند.این اندیشه در قشر سنتی  زیاد به چشنم می خورد :

مادر تمام زندگيش

سجاده اي ست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر هميشه در ته هر چيزي

دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد

و فكر مي كند كه باغچه را كفر يك گياه

آلوده كرده است

مادر تمام روز دعا مي خواند

مادر گناهكار طبيعي ست

و فوت مي كند به تمام گل ها

و فوت مي كند به تمام ماهي ها

و فوت مي كند به خودش

                                      ( شعردلم براي باغچه مي سوزد، مجموعه ي ايمان بياوريم...)

ارزش ها و باورهاي عام که بعضي نيز در هاله اي از تقدس پيچيده شده اند، در نظر فروغ يکي از سازوکارهاي سيستمي به حساب مي آيد که کارش يکسان سازي و گله پروري است. پس بايد ديوار بلندش فرو ريزد و از نو بنايي ساخته شود. او در گفتگويش با کارگردان مشهور " برناردو برتولوچي " مي گويد:

" ما در يک دوره ي تحول زندگي مي کنيم . زندگي در دوره اي که مقدار زيادي از مسايل اخلاقي ، يعني هر چيزي که پيش از اين سازنده ي جمعيت بوده ،همه اش درهم ريخته  و حالا چيزهاي ديگري جايش را گرفته است. يک روشنفکرتماشاچي جامعه ي خودش است ، يک جامعه اي که تقريباً به او پشت کرده است." ( پوران فرخزاد 65 )

در پایان این سوال را دوباره تکرار می کنم که آیا تشویق ذهن آزاد انسان به حصار تقدس گرایی و حرکت های گله وار ناشی از آن به نوعی تجربه ی مکرر تجربه شده ها نیست ؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط زهرا عبدی در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 23:31 |

شهرزاد ( 42 ) - پادشاه لخت را کسی هوار زد ؟؟

 

شهرزاد !

شهر ناگهان بزرگ شد

 قصه های کودکانه روی دست روزگار

                                               باد کرد

جنین بال دار قصه در سقوط استحاله ی عجیب فلسفه

                                                              گرگ شد

پایه های صندلی سفسطه

                            سترگ شد

شهر روی سطح باد

گیر کرد

داستان ،

در شب صد و هزار و یک

جنین بی جهت

روزهای بارداری تو را

حوصله نکرد

خیر و شر

در شب صد و هزار و یک

توامان ناقص کمال قصه ها شدند

دهان و عقل شهر

بزرگ شد

بزرگ تر

در میانه ی صدای هلهله

بوق و کف

پادشاه لخت را کسی هوار زد ؟

نزد ...

کودکی نمانده بود .

                            زهرا عبدی

  


 

+ نوشته شده توسط زهرا عبدی در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 20:20 |
این روزها بسیار تلخ است . چنان تلخ که ذائقه مان پیش از این کمتر چنین تلخی را به یاد می آورد . دهان اندیشه تلخ است و هجمه ای اندوه جان کاه.

 شعر زیر را که در تلخی ایام زندانی بودن فرزندان این سرزمین سروده بودم به یادآوری این روزهای تلخ بر این صفحه می نهم. ( به هنگام چاپ کتاب شعرم " تو با خرس سنگین تر از کوه رقصیده ای "توضیحی که برای سرودن شعر بر آغاز آن نوشته بودم به فرمان تک صدایی حاکم پاک شد .)

تهمتن(23)

تهمتن !

 نه اِِين شيوه ی تند باران،

 نه آن جوی های پر از گل ،لجن

 نه اين کاج پر ميوه ی زرد،

 نه آن چشم های پر از وحشت پيرزن....

تو تا از ته قصه ی غصه ها باز گردی

 نه باران،

نه دشت و دمن،

نه پرواز،

 نه در دامن قصه يك مشت ارزن

 نه جوی ،

 نه بر چين پيشانی پيرمرد آبروی

 نه تيغ،

نه رگزن

 تهمتن!

 تو تا بازگردی

 نه طعم گس گريه های تو من!

 

+ نوشته شده توسط زهرا عبدی در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 14:43 |
زن و ادبیات  ** ( بخش دوم )

 

 انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا نمایش یکی از همین تغییرات درکلیشه های فرهنگی بود .چنان که همه می دانند تا همین چند دهه ی قبل در آمریکا رنگین پوستان حتی نمی توانستند با سفیدپوستان در یک اتوبوس مشترک سوار شوند و امروز عالی ترین مقام اجرایی را در یک کشور تاثیر گذارو مهم ، یک رنگین پوست دارد. قطعا معجزه ای رخ نداده است و این تغییر یک شبه به وجود نیامده است . این برنامه ی تغییربه طور تقریبی از چند دهه ی قبل و از کتاب های درسی آغاز شده است . سیاستی که به موجب آن تمام مشاغل و فعالیت های فرهنگی به تناوب بین رنگین پوستان و سفیدپوستان اعم از زن و مرد و بدون تفکیک جنسیتی در کتاب های درسی تصویرگری شد . نتیجه آن شد که نسل تربیت یافته تا حد زیادی از تفکیک نژادی و جنسیتی پیراسته شده بود .

در کشور چین نیز به گونه ای دیگر با این مسئله مواجه هستیم . جامعه چين تا قبل از ميلاد مسيح در دوران مادر سالاري به سر مي برد و در آن هنگام که تعریف و تفکیک فعالیت بر حسب زنانگی و مردانگی نبود ، تاریخ ادبیات چین شاهد تولید انبوه آثار ادبی است  اما به تدريج ساختار جامعه به سوي مرد سالاري سوق يافت و از هيچ تلاشی براي سرکوبی  زنان فروگذار نشد و نتیجه قطع تولید اثر ادبی زنانه و یا به حاشیه راندن بود .

وقتی ادیب و منتقد و شاعر و نویسنده و به طور کلی کنش گر فعال اجتماعی برای زن تعریف نمی شود ، جای تعجب ندارد که تعداد مردان در این زمینه از نظر کمی بیشتر از زنان باشد .

یکی از کسانی که پاسخ سوال  ِ " چرا تعداد زنان نویسنده از مردان کمتر است ؟ " را داده است ، خانم هلن سیزو ( سیکسو ) است .

هلن سیزو ، فیلسوف ، زبان شناس ، روانکاو ، نویسنده و شاعر الجزایری الاصل فرانسوی است . او استدلالش را بر پایه ی یک نظام فکری به نام تقابل های دوگانه بنا می کند . یکی از راه های شناخت مفاهیم در جهان بر پایه ی تقابل هابی دوگانه است . هر کجا به گونه ای از نظم ذهنی احتیاج است ، اندیشه ی انسان از طریق تقابل های دوگانه خود را ساختار می بخشد . سیزو از این تقابل های دوگانه استفاده می کند و تقابل بین مرد و زن را مطرح می کند . تقابلی که جامعه و فرهنگ سازنده ی آن هستند .

به تقابل هایی از این دست اشاره می کند :  پویایی / انفعال     طبیعت / ذهن      عاطفه / عمل . او معتقد است نظام سلسله مراتبی زبان ، بنا به گفتمان مسلط در جامعه و تاثیر فرهنگ ، بعضی از این تقابل ها را بر بعضی دیگر رجحان می دهد و با نسبت دادن جنبه ی رجحان داده شده به مردان ، رفته رفته نقش زن را کم رنگ می سازد .

اگر در کتاب درسی سال های پیش خواندیم : " آن مرد آمد . آن مرد با اسب آمد "  به خوبی مرد با نمادهای پویایی در ذهن کودکان تداعی می شود و امثال کوکب خانم با نمادهای ایستایی . اگر پسر بچه ی کتاب علوم با نگاه پویای خود به کشف ارتباط بین کرم خاکی و باران پی می برد ، در عوض کتاب های کبری به خاطر بی دست و پایی اش زیر باران خیس می شود !

به همین ترتیب است که زنان در تاریخ ادبیات هم دعوت می شوند تا درنقش معشوق منفعل ظاهر شوند . معشوقی که حتی نمی داند تا چه حد می تواند به عاشقش اعتماد داشته باشد . اما هر جا که زنی از این کلیشه پا را فراتر نهاد و خودش آفرینننده ی متن شد ، نسبت به مردان به آثار آنان کمتر توجه شد .

عنوان  " ادبیات خانه داری " که به داستان های نوشته شده توسط خانم ها در ده سال گذشته داده شده ، از همین نظرگاه نسبت به آثار زنان ناشی می شود . در نظام تقابل های دوگانه فضای بیرون از خانه به مرد تعلق دارد و فضای درون خانه به زن . یعنی آن جا که زن باید صاحب تجربه ی پارو زدن در رودخانه ی خروشان اتفاقات جامعه باشد ، به او امر می شود که ساحل امن خانه را برگزیند تا روح لطیفی که فرهنگ برای او تعریف کرده است ، آسیب نبیند ! و این درست همان جایی است که نوک تیر پیکان منتقدان بر آن می نشیند که زنان به علت نداشتن تجربه ی اجتماعی پویا در خلق آثار تاثیرگذار اجتماعی ناتوان عمل کرده اند .

این منتقدان دلسوز ، ضمن نام گذاری ادبیات خانه داری و آشپزخانه ای برآثار خلق شده ی موفق زنان ، به آنان پیشنهاد می کنند که بیشتر درباره ی عالم درونی خانه بنویسند یعنی سعی کنند تا درست از همان جایی بنویسند که از آن تجربه دارند .

 " جوانا راس " در کتابش با عنوان " چگونه نوشته های زنان نادیده گرفته می شود " دلایل نادیده گرفتن آثار زنان را چنین بیان می کند :

" هرگاه اثری از زنان عرضه می شود ، منتقدان درباره ی او چنین می نویسند :

1-   او نوشته ، اما ببینید درباره ی چه موضوعی نوشته است .

2-   او نوشته ، اما او واقعا هنرمند نیست و نوشته اش هم واقعا جدی نیست .

3-   او نوشته ، اما اثر او یکی از آثاری است که به این موضوع می پردازد .

4-   او نوشته ، اما نوشته اش صرفا به یک دلیل محدود جلوه کرده است .

5-   او نوشته اما امثال او زیاد نیستند . "

 با مرور مجموعه ی مطالب نوشته شده درباره ی ادبیات داستانی زنان در ده سال گذشته به خوبی با نظایر این عبارات مواجه می شوید اما از آن جایی که وضعیت نقد در ایران نابسامان و غیر علمی و بیشتر مبتنی بر اعمال سلیقه ی شخصی است ، اوضاع از آن چه  " جوانا راس " نوشته بدتر می شود و عناوینی چون ادبیات آشپزخانه ای و ... به این عبارات افزوده می شود .

از این اظهار نظر ها چنین برمی آید که نویسندگان و شاعران زن کم اند و نوشته هایشان به علت نداشتن تجربه ی اجتماعی کم اهمیت است. در حالی که نوشته ای زنان کم اهمیت تر از نوشته ای مردان نیست ، بلکه صرفا با معیارهای ارزشیابی محدودی که وجود دارد ، مطابقت نمی کند . دنیای زنان به علت داشتن تفاوت در بازنمایی ، نیاز به شیوه های جدید قرائت از متن و خوانش های نو و دقیق علمی است و صرف ناهمخوانی با معیارهای قدیمی مردانه ، نمی توان به آن ها صفت کم اهمیت را نسبت داد .

در ایران اما با وجود آثار خلق شده ی فراوان  توسط زنان ، هنوز در کتاب های درسی دوران مدرسه و دانشگاه بازتاب آن را تحت عنوان ادبیات معاصر نمی بینیم . آن قدر کم که حتا به یاد نمی ماند  .  فقط دو مورد در کل سال ها ی تحصیلی دوره ی دبیرستان شعر زن دیده می شود ودر داستان که به حق نقش موثر زنان بر ادبیات غیر قابل انکار است ، حتی یک نمونه داستان زنان نویسنده به چشم نمی خورد . در مقایسه با ورود شعر معاصر مردان به کتاب های درسی ، شعر پویای زنان غایب بزرگ صفحات کتاب های درسی است . درتمام دوره ی متوسطه ، دوره ی پیش دانشگاهی و ادبیات عمومی دانشگاه ، در بخش ادبیات داستانی نامی از زنان برده نمی شود .

این سوال بزرگ جامعه ی نویسندگان ، شاعران ، فیلم سازان وکلیه ی آفرینندگان زن ِ ادبی و هنری این سرزمین است که چه زمان، این به عمد دیده نشدن ، به پایان خواهد رسید ؟

این نقص را می توان به راحتی در شیوه های بازنمایی شخصیت زنان در متون ادبی نیزدنبال کرد تا ابعاد دیگر این نقص نیز روشن شود .  

بازنمایی شخصیت زنان ، در متون زنان و مردان نویسنده از دوره های قبل آغاز شده و هنوز هم ادامه دارد و نشان دهنده ی چگونگی بازنمایی شخصیت زنان در متن های تولید شده است . این بازنمایی را می توانیم در ژانرهای مختلف ببینیم . شخصیت هایی که برساخته ی ذهن جامعه هستند و از خلال متن به زن فرمان می دهند که چگونه باشد و چگونه رفتار کند تا مثل اعلای یک زن خوب باشد .

در شعر به قول ویرجینیا وولف تمام صفحات دیوان های شعر را از آن ِ خود کرده است اما در عمل از حیطه ی نقش آفرینی غایب است . در شعر ها در نقش معشوقی بازنمایی شده است که بهتر است همیشه جورکش و صبور و وفادار باشد . حتی مردان نیز به این معترفند . شاعر معاصر افغانی ؛ محمد کاظم کاظمی ، در این باره می گوید : " از زنان در شعر استفاده ی ابزاری شده است " .

در شعر عاشقانه همه چیز در یک معادله ی ناهمسان به مرد عاشق بستگی دارد . آن جا که وصف معشوق برایش کسل کننده شد ، مکتب  " واسوخت " را راه می اندازد تا هر طور که دلش می خواهد با این ماده ی خام در شعر ، طراحی کند .

در داستان نیز قبل از حضور موثر زنان در عرصه ی تولید ، این بازنمایی سفید و یا سیاه بود . زن در داستان مردان ، یا خوب است و فرشته گون و یا بد و اهریمنی . اما زن خوب اکثرا زنی است با شخصیت ایستا که در داستان منفعل و ستم دیده است ، مدیریت بحران نمی داند ، بی دست و پا و کم هوش است و معمولا با تلخی و اندوه می میرد و از صحنه خارج می شود . نوع دوم زنی است که نقش شیطان صفت دارد و همان اغواگر و نابود کننده ی همیشگی است ولی بی دست و پا نیست و از هوشش در جهت بحران آفرینی استفاده می کند .

اما بازآفرینی نقش زنان در آگهی های تجاری داستان دیگری است . آگهی های تجاری به گونه ای ساخته می شوند که در زمان بسیار کوتاهی بتوانند بیشترین تاثیر را روی مخاطب بگذارند و ساختار موثری در متن جامعه دارند و یک متن کاملا اجتماعی هستند . چنانكه «استفاني گرت» در كتاب جامعه شناسي جنسيت تاكيد مي كند، هرگز نمي توان به تبليغاتي كه كودكان و بزرگسالان در معرض آن قرار دارند، بي اعتنا ماند. زنان در آگهی های تجاری ایران مظهر آشپزخانه با نمادهایی چون انواع روغن ، رُب ، ظروف آشپزی ، یخچال ، ماکروویو هستند و هم چنین مظهر رفت و روب با نمادهایی چون انواع پودرهای شستشو ، ماشین های لباس شویی ، جاروبرقی و..... هستند .

 این حضور پُررنگ درکنج آشپزخانه و از طرف دیگر حضور کم رنگ در متن پویا و تاثیرگذار جامعه خود یکی از عوامل گرایش دختران کوچک ما به پذیرفتن نقش های جنسیتی مقرر و از پیش تعیین شده است .نقش هایی که او را در جایی که باید باشد نشان می دهد و کتاب های درسی نیزچنان که گفته شد ، این سرنوشت محتوم را تایید می کند . در واقع نقش زن در کلیه ی موارد ذکر شده به نوعی او را آموزش غیرمستقیم می دهد که چه رفتاری و در قالب چه کلیشه ای هویت جنسی مطلوب جامعه است .

در داستان های نویسندگانی چون احمد محمود ، جلال آل احمد و دیگر نویسندگان حساس به مسایل اجتماعی نگاهی انتقادی به این شیوه ی بازنمایی را شاهدیم .  در داستان " لاک صورتی" از جلال آل احمد ، نهایت آرزوی یک دختر رهایی از صفت ترشیدگی و تجربه ی لاک زدن است .

زن در تعریفی از خویش زاده می شود که او را تا سرحد یک شیء ، وسیله ای برای تولیدمثل و حفظ بقا و حتی کلفتی خانه تنزل می دهد. رفتارهایی کالاوار و غیرانسانی که ایدئولوژی حاکم  همواره او را به عنوان سوژه ، برای انجام اعمال از پیش تعیین شده فرا می خواند و این تفکر حاکم چنان فراگیر است که به عنوان واقعیت ساختگی  از طرف او پذیرفته می شود و او با آن طبیعی ، واضح و بدون شک برخورد می نماید. می خواهد عضوی مقبول در جامعه باشد ، هرچند عضوی منفعل و مفلوک.

  ایدئولوژی در گوش او زمزمه می کند:" این زنانگی توست" و در بست درون ایدئولوژی قرار می گیرد.

تصویری که جامعه از او دارد تابع، خدمتکار، همیشه مقصر، دست و پا چلفتی ، نادان ، مال به باد ده و... است ، چنان که در داستان "لاک صورتی" از زبان نقش اول داستان می خوانیم :

"هرگز به فکرش نمی رسید که شوهرش مقصر باشد." و یا "هرچه باشد یک زن اسیر که بیشتر نیستم ، خدا رفتگان ما رو نیامرزه که اینطور بی دست و پا بارمون اووردن." و در جایی دیگر می خوانیم :" من که یک زن ناقص العقل بیشتر نیستم."

حدود متعلقاتی که جامعه برای زن در نظر گرفته  بسیار نازل است و ایدئولوژی حاکم در تقسیم این متعلقات انگشت بر "قسمت" و "جبر" می گذارد تا صدایی به اعتراض بر نخیزد .

 در داستان " گنج " از جلال آل احمد می خوانیم:

"آره ننه جون! نمی دونین قسمت چیه! اگر چیزی قسمت آدم باشه ، سی مرغ هم از کوه نمی تونه بیاد ببردش." و یا  " هاجر چنگی به دل نمی زد ولی شوهرش به او راضی بود..."

  این تصاویر به گونه ای بنیادین طرح ریزی شده که ما آثار آن را هنوز در نظام خانواده ، آگهی های تجاری ، سریال ها و دیگر ابزارهای ایدئولوژی ، می بینیم .

اگر ما می خواهیم به تغییری بنیادین در این شیوه های بازنمایی شخصیت زنان درمتون آفریده شده ی ادبی و هنری برسیم ، باید خوانش های جدید و قرائت های نو از متن را آغاز کنیم . شعرها و داستان هایی را تولید کنیم که کلیشه ی هویت جنسی تعریف شده را زیر سوال ببرند . شعرهایی که در ان زلیخا و سودابه ، تهمینه و رودابه ، سفید مطلق و یا سیاه مطلق به تصویر کشیده نشوند .

ما علاوه بر این که باید معادلات نقش های جنسیتی را در آثارمان از نو بیافرنیم ، باید کار مهم تر ی نیز انجام دهیم که آموزش قرائت جدید از متن به خواننده هایمان است .

بر اساس نظریات جدید نقد ادبی ، هویت جنسی مردانه یا زنانه در پروسه ی خواندن نقش مهمی ایفا می کند . ذهن ِ بدون هویت جنسی وجود ندارد . امروزه در اثر توجه به این مسئله ، بسیاری از مردان بر مبنای توجه به نیمه ی زنانه ی وجودشان و با آگاهی قرائتی دیگرگون از متن دارند و کلیشه ی هویت جنسی را شکسته اند .

زن ِ خواننده اگر بازنگری بر وجود خود نداشته باشد و اشراف بر درک و تلقی خود از متن نداشته باشد ، تحت تاثیر کلیشه ی هویت جنسی که جامعه به او القا می کند ، کم کم شروع به خواندن مردانه از می کند و متاسفانه بيشتر زنان به دليل عدم اشراف به موضوع، خوانش مردانه را ترجيح مي‌دهند.

 متن و خواننده رابطه ی دوطرفه ای با هم دارند و هر کدام آیینه ی دیگری اند و می توانند به یکدیگر جهان بینی جدیدی ببخشند . اگر پروسه ی خواندن تابع گفتمان و کلیشه ی خاصی قرار بگیرد ، هیچ بده بستان علمی بین متن و خواننده ایجاد نمی شود . باید خواندن خارج از کلیشه ی هویت جنسی را به مردان و زنان آموخت و این جاست که یک بحث مهم در ادبیات مطرح می شود و آن هم مسئله ی زبان فراجنسیتی است .

ویرجینیا وولف معتقد است ادبیات حقیقی وقتی محقق می شود که ما از نقش های جنسیتی خود فراتر رویم و اصطلاح( Androgyny ) را مطرح می کند.وقتی التقاط بین دو جنس اتفاق می افتد ، باروری حقیقی در ذهن و در ادبیات روی خواهد داد. یک شخصیت از نظر او نباید " مرد ِ مرد " یا " زن ِ زن " باشد ، بلکه تلفیقی از این دو است که بارور کننده ی حیات ادبی است.

كالريج در مورد مسئله فراجنسيتي مي‌گويد يك ذهن بزرگ يك ذهن فراجنسيتي است . زن و مرد با استفاده از اين زبان حركت مي‌كنند و این همان جایی است که کمال واقعی جهان خلقت خود را نشان می دهد .

 زن و مرد فراتر از کلیشه ی هویت جنسی که فرهنگ و جامعه به او القا کرده ، به درون خود رجوع می کنند و مرد ، مرد ِ مرد باقی نمی ماند و زن ، زن ِ زن . با گوشه ی چشمی به نظریه ی آنیما و آنیموس یونگ ، این مطلب بیشتر جا می افتد . در واقع مرد ، زن ِ درونش را زندگی می کند و زن ، مرد ِ درونش را . این جاست که باید تولد فرزند متعالی هنر و ادبیات را جشن گرفت .

البته باید این مطلب را در نظر داشت که خوانش فراجنسیتی از متن منکر زبان خاص زنانه و مردانه که حاصل تفاوت های نگرشی به جهان است ، نمی باشد . بلکه پیشنهادی است برای درک بیشتر وجود خویش ، فارغ از مرزبندی های محدود کننده ی جامعه و فرهنگ . 

اما زنان تا حضور موثری در عرصه ی آفرینش متن نداشته باشند ، جامعه نمی تواند به تغییر موثر برسد . زنان به خاطر داشتن تجربه ی اجتماعی متفاوت با مردان ، متفاوت از مردان می نویسند . این تفاوت هم تخیل مردانه را بارور می سازد و هم تخیل زنانه را . اگر زنان نیافرینند ، نیمی از تخیل آفرینش ، منفعل و ناکارآمد باقی خواهد ماند .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

** این مقاله در پیش کنگره ی " دومین کنگره شعر زنان تهران "

در تاریخ ۳۰/۱۱/۸۷ به صورت سخنرانی ارائه شد.

+ نوشته شده توسط زهرا عبدی در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:31 |

زن و ادبیات  ** ( بخش نخست )

 " ویرجینیا وولف " در کتاب اتاقی از آن خود اصطلاح خواهران شکسپیر را

 مطرح می کند .

وولف می گوید : " اگر فرض کنیم خواهران شکسپیر نیز همانند او دارای

 استعداد درخشان نویسندگی و بودند ، آیا می توانستند در جامعه ی دوران

 الیزابت به مقام ادبی شکسپیر برسند ؟ وولف در پاسخ به این سوال

می گوید : " غیر ممکن است ."

هرگاه بحث درباره ی ادبیات زنان پیش می آید ، یک سوال همیشه تکرار

می شود : " چرا تعداد زنان نویسنده از مردان کمتر است ؟ " اما قبل از پاسخ

 گویی به این سوال لازم است به جامعه و فرهنگی که در آن زندگی می کنیم

 ، نگاهی دیگر بیندازیم .سیمون دوبووار در جمله ی معروف خود در کتاب ِ"

 جنس دوم "  می گوید : " هیچ زنی ، زن به دنیا نمی آید بلکه زن می شود . "

 و این بدان معناست که مفهوم جنس به معنی مونث بودن با مفهوم جنسیت

 به معنی زنانگی تفاوت دارد . مفهوم جنس به شرایط متفاوت جسمانی زن

 تاکید دارد ، در حالی که مفهوم جنسیت به تمام رویکردهای اجتماعی گفته

 می شود که هویت جنسی زن در آن شکل می گیرد .شاید ادعا شود که بعد

 از دریدا بحث های مربوط به مسایل زنان به مرزهای جدیدی رسیده است

 ومطرح کردن این بحث هایی که مربوط به چندین دهه ی قبل است ، چه

 ضرورتی دارد ؟ اما چنان که در ادامه ی این بحث می آید ، خواهیم دید که با

 تاسف هنوز این بحث ها جای تامل بسیار در جامعه ی ما دارد. خوشبختانه

 دنیای اینترنت به هر کسی این امکان را می دهد تا از وضعیت زنان از هر قشر

 و طبقه ای که هستند ، در جامعه ی ما باخبر شود .

اما مشکل اساسی را فرهنگ ها می سازند. فرهنگ هایی که هویت جنسی

 را برای زن و مرد تعریف می کنند . وقتی شما دو فرزند دارید که یکی دختر

 است و دیگری پسر ، از همان ابتدا به او نگرش جنسیتی می دهید .

این نگرش از رنگ های انتخاب شده برای لباس ها و نوع اسباب بازی ها شروع

 می شود و به باید ها و نباید های کنشی ختم می شود .

زنانگی یا هویت جنسی زن در چارچوب خاصی که جامعه تعیین می کند ،

 ساخته می شود . از همان ابتدا برای دختر ، عروسک و برای پسر ماشین و

 تفنگ را به عنوان اسباب بازی تعریف می کنیم وبه طور کلی تفکیک فعالیت ها

 بر حسب مردانه و زنانه بودن به آن ها آموزش داده می شود .

تصویرگری کتاب های درسی دوره ی ابتدایی و به طور شاخص کتاب " بخوانیم

 و بنویسیم " که بیشترین حجم ساعت آموزشی را به خود اختصاص می دهد ،

 یکی از متن هایی است که در این زمینه بسیار تامل برانگیز است .

به عنوان نمونه کتاب " بخوانیم " سال سوم ابتدایی انتخاب می شود تا از جهت

 تصویرگری بر مبنای تعریف هویت جنسی بررسی شود .

در صفحه ی پنج این کتاب در ستون " ببین و بگو "  تصویری از مادر و دختر دیده

 می شود که در کنار آن ها سماور و قوری به عنوان تکمیل کننده ی معنایی

 متن کشیده شده است تا یادآور نقشی باشد که برای زن در نظر گرفته

شده است.

در صفحه ی پنجاه و هشت از همین کتاب در درس " فداکاران " ، تمام تصویری

 که از فداکاران این مرزوبوم کشیده شده است ، تصویر مردان است و این

 سوال در ذهن هر منتقدی ایجاد می شود که آیا این سرزمین یک زن فداکار

 برای معرفی به فرزندان ما ندارد ؟ همچنان که در صفحه ی هشتاد و هفت این

 کتاب ما تصویری از پرواز هواپیمای علم و دانش را بر فراز ایران زمین می بینیم

 که تنها سرنشینان این هواپیما مردان هستند و کم کم به اجبار ما را به این

 نتیجه گیری می رسانند! که نه تنها زن فداکار ی یافت می نشود ، بلکه زن

 عالِمی نیز از گذشته تا دوران معاصر وجود ندارد ! . این تصاویر همان آموزش

 هویت جنسی است که دختران و پسران ما را برای سال های دور آماده

 می کند .همچنان که صفحات این کتاب را ورق می زنیم این تصاویر به وفور

 یافت می شود . هنوزهم " باباست که نان می آورد " و روزی رسان است و

 کوکب خانم که تمام هنرمندیش را در پختن نیمرو به نمایش می گذارد و ما

 ادامه ی این بازنمایی هویت جنسی زن را در کتاب های تازه تالیف شده به

 شکلی دیگر و با همان نقص ها دوباره می بینیم.  به عنوان نمونه در صفحه ی

 صد و سه می بینیم که زن در حال چشیدن غذا در کنار قابلمه ای ایستاده

 است ودر عوض  در درس شانزدهم ، صفحه ی صد و بیست و سه ، در درس

  "ای ایران " تمام مشاهیر این سرزمین از گذشته تا کنون به تمامی مرد به

 تصویر کشیده می شود .

به سوال ابتدای این بحث برمی گردیم :" چرا تعداد زنان نویسنده از مردان کمتر

 است ؟"

وقتی ما از همان ابتدا تمام فعالیت ها و نمودهای اجتماعی دختر را در یک

 قالب از پیش تعیین شده بر حسب زنانه و مردانه بودن برای او تعریف می کنیم

 ، چگونه انتظار داریم که درصد بالایی از کنش های فعال اجتماعی به زنان

 اختصاص داده شود ؟

به شرط از بین رفتن کلیشه های جنسیتی و تعریف شده ، مانند این عبارت

 که زن این را می تواند و آن را نمی تواند ، خواهیم دید که هیچ تفاوت معناداری

 بین زن و مرد نیست .

از همین تعریف های چارچوب دار است که سال هاست زنان در تاریخ ادبیات به

 حاشیه رانده شده اند .

اگر می خواهیم شاهد تغییرات بنیادین در این کلیشه های فرهنگی باشیم ،

 باید از همین کتاب های درسی شروع کنیم . این تعریف از زنانگی و مردانگی

 و تفکیک فعالیت ها بر حسب مردانه و زنانه بودن در نهایت شکاف جنسیتی

 درجامعه را موجب خواهد شد . شکافی که اگر از استثنا ها بگذریم ، نمود آن

 را در جامعه می بینیم و به خصوص هر چه از پایتخت دور می شویم ،بیشتر

 این شکاف را شاهدیم .

 ( پایان بخش اول )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

** این مقاله در پیش کنگره ی " دومین کنگره شعر زنان تهران "

در تاریخ ۳۰/۱۱/۸۷ به صورت سخنرانی ارائه شد.

+ نوشته شده توسط زهرا عبدی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 0:1 |

شهرزاد (33  )

 

شهرزاد !

در سال خسته ای که خدایان

نیمه کاره رهایش کردند

ترتیب فصل های مردد بی تقدیر

                                        به هم ریخت

بهار

با ریشه های سفرکرده

                                 رفت

ودر تمام تابستان

دانه های هندوانه به هوش نیامدند

پاییز

شکوفه تکانی بود

و زمستان

آب شدن برف نیامده

 

شهرزاد !

در سال خسته ای که نیمه کاره رها شد

داستان امشب را

نیمه کاره رها کن

مانند من که نیمه کاره به این جا رسیده ام

با پلک های نیمه آویزان

و سینمای سرگردانی را دوست می دارم

که فیلم های نیمه کاره می سازد

و مردان نیمه واقعی اش

زنان نیمه رویایی را

دیوانه وار عاشق اند .

 

در سال خسته ای که گردبادها

هر چیز دایره ای شکل را به سخره گرفتند

مثلث ِ نوک تیز ِ بی ضلعی

هر انحنای فکری را

زاویه ای تیز بخشیده است

 

هابیل نیمه کشته و قابیل ِ نیمه قاتل بی جان

در پیچ ماجرا

داستان نیمه کاره ی خود را نمی فهمند

 

جاده‌

با انسداد روده امیدی

 به دفع قصه های بو گرفته ندارد.

 

با دون کیشوت

این پهلوان نیمه کاره بگو

جنون ناقص این شهر را چه تدبیری است ؟

شهرزاد !

در سال خسته ای که نیمه کاره رها شد

داستان امشب را ،

                        نه ،

داستان هر شب را

نیمه کاره رها کن .

       
+ نوشته شده توسط زهرا عبدی در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 13:36 |

     نگاهی به  فیلم  " مورد عجیب بنجامین باتن "  و شیوه ی آشنایی زدایی در آن و بررسی شکل روایت در آن با تکیه بر نظریه روایت شناسی .

                                   *****  *****  *****

مخاطب غیر منفعلِ هنر جدید  ، مخاطبی نیست که با آمیختگی ژانر ها به هم  آشنا نباشد . او در دوره ای

زندگی می کند که همه چیز با شتاب عجیبی در حال گذر است و اگر او فرصتی برای نشستن در سینما و دیدن

 فیلمی را دارد ، ترجیح می دهد تا به تماشای آمیزه ای از انواع هنر بنشیند  تا هنگام دیدن فیلم ، تجربه ی

نابی هم چون خواندن شعری زیبا و یا داستان صناعت مندی را هم زمان داشته باشد . در آمیختگی ژانرها

را بعضی از منتقدین مهر تاییدی بر پیشانی یک اثر موفق می دانند.

اما مضمون را در اثر ، شیوه ی بازنمایی تشخّص می بخشد . هنر جدید کارناوالی از شیوه های جدید و

مبتکرانه ی بازنمایی مضمون هاست . عشق ، تنهایی ، مفهوم زمان ، تقدیر و . . . از جمله مضامینی است

 که هم چنان در صدر مضامین قرار دارند . فیلم  " مورد عجیب بنجامین باتن " برای من به مثابه ی

 خواندن شعری زیبا بود ، شعری که مضمون اصلی آن عشق و زمان است  . بعضی مضمون عشق و زمان

 را از جهت کاربرد مضمون در آثار هنری ، دارای بالاترین بسامد می دانند  و این فیلم با دستمایه قرار دادن

 این دو مضمون در قالب استعاره ای قوی ، اثر قابل تامل و چند لایه ای را خلق کرده است .

گذر زمان و تلخی آن را بی تفاوت ترین ذائقه های بشری نیز ، کم و بیش می چشند . انسان در یک فاصله ی بین دو بی نهایت ، حضور خود را حس می کند 

 . . .. . . . . . . . . . . . . . × --------------------- × . . . . . . . . . . . . . . . .

 فاصله ای کوتاه و تکرار ناشدنی که هر لحظه اش مرثیه ای برای لحظه ی قبل است . امکان بازگشت محال است و دانسته ای او از پس و پیش ، هیچ .

زمان مفهوم تلخی است که مضمون نامکرر اندوه بشر است  و فیلم  " مورد عجیب بنجامین باتن "

جستجویی بسیار عمیق و کشف و شهودی ناب در مفهوم زمان است . اثری که در فهم متداول و کلیشه ای

 ما از طی کردن مسیر زندگی و مصرف غیر موّلد زمان  - که عمر نامیده می شود-  مناقشه می کند و به

شکل کاملا تازه ای آن را آشنایی زدایی می کند .  انگار صدای حافظ را می شنوی که دعوتت می کند که بر

 لب جوی بنشینی و جریان عجیب آن را که در این اثر " به خلاف آمد عادت " جاریست ، نظاره گر باشی .

 این مایه آشنایی زدایی ، می تواند محتویات کاسه ی سرت را که شاید به تازگی آرام گرفته ، چنان برآشوبد

که یک پرده ی دیگر از برابر دیدگانت کنار رود و باز از نو ، اندوه فهمیدن و اندوه دیدن  و آشوبی که

نمی گذاردت که به کلیشه خو کنی . مخاطب اگر از ان دسته باشد که در تکرار آرام می گیرد ،

هرگز حوصله ی 160 دقیقه خلاف جریان شنا کردن را ندارد .

اگر در این نوشته ادعا شده است که این فیلم به شعر نزدیک است ، بدان جهت است که به قول ارسطو از شاه صنعت شعر یعنی استعاره به شیوه ی شاعرانه ای بهره برده است .

80 ساله زاده شدنِ بنجامین باتن ، استعارهای هولناک از زمان از دست رفته و زیبایی های به پایان رسیده است .

شاید انسان دوره ی مدرن به قدری به نگریستن از پنجره  و قالب طراحی شده ، عادت کرده است که هنرمند

 این دوره مجبور است که حتی جای پنجره و منظره را عوض کند و دوز  آشنایی زدایی را تا آن جا که جا

دارد و یا حتی ندارد ! ، بالا ببرد ، حال مخاطب تاب بیاورد یا نه !!

                                            **********

 " نگاهی به شیوه ی روایت فیلم "

بنا به عقیده ی روایت شناسانی چون گریماس دو منطق بر عالم ذهن حاکم است : تقابل و تفاوت .

 یعنی مفاهیم در عالم یا در رابطه ی نفی قرار دارند یا در رابطه ی تقابل . در رابطه ی نفی یک سو ، سویی

 دیگر را نفی می کند و هر دو نمی توانند درست یا غلط باشند ولی در مورد تقابل چنین نیست . دو جفت شکل

 نفی و تقابل شکل دهنده ی جهان ما و روایت های ما هستند. بر این اساس گریماس مربعی می سازد که در

 آن مسیر دائما حرکتی اتفاق می افتد  و ساختار هر متن بالقوه قابلیت آن را دارد که با توجه به تقابل های

 دوگانه تفسیر شود و در نهایت یک هم خوانی  را شکل دهد .

در این فیلم ، حرکت  از سوی پیری به سوی جوانی است . بنجامین در ابتدا پیر است و سپس به سمت

جوانی حرکت می کند و در نهایت جوان و جوان تر می شود در حالی که در دایره ی مفاهیم تعریف شده ، ما

همیشه این حرکت را از سوی جوانی به پیری داشته ایم و به این ترتیب حتی تقابل دوگانه ی پیری و جوانی

در الگوی روایتی  در فیلم آشنایی زدایی می شود .

الگوی زیرین روایت درمواجهه با تقابل دوگانه ی  وصل و هجران نیز در این فیلم حرکتی است از سوی

وصل به هجران که این نیز در خدمت آشنایی زدایی است . در این فیلم ما دائما شاهد حرکتی خلاف جهت

هستیم . این مایه درهم ریختن روایت متداول برای ذهن های خو کرده به تکرار این دوره ضروری به نظر

می رسد . انسانی که اگر رهایش کنی ، از ابتدا تا انتهای روایت زندگیش - چنان که در " عصر جدید "

 چاپلین می بینیم - ،   به سفت کردن پیچ های عادت در کارخانه ی کلیشه  خواهد گذشت .

بنجامین از پیری به سوی جوانی حرکت می کند ، در مسیر حرکتش با محبوبش در دوره ای کوتاه تلاقی

 می کند و این تلاقی با سرعتی عجیب سپری می شود  .  مسیر حرکت آن دو یکی نیست ،  پس فرصتی

برای شانه به شانه حرکت کردن نیست . مسیر حرکت آن دو نیز بر اساس یک تقابل شکل گرفته است نه یک

 مسیر موازی . یعنی حرکت عاشق و معشوق در یک زمان محدود که عمر نامیده می شود از دو نقطه ی

خلاف جهت هم آغاز می شود و در فرصت بسیار محدودی با هم برخورد می کنند و به اجبار سوزنبان تقدیر ،

 در لحظه ای بسیار تاثیر گذار ، از کنار هم رد می شوند  .  در حالی که نگاهشان تا آخر خط به عقب خیره

می ماند  و این همان استعاره ی هولناک زمان از دست رفته است .

 عده ای امتیاز این آشنایی زدایی را برای فیلمنامه ی فیلیپ راث در نظر می گیرند ، که آن هم با توجه به

داستان کوتاه فیتز جرالد نوشته شده است . امابه نظر می آید داستان فیتز جرالد در سال های دورگذشته

نتوانسته چنین تاثیری بگذارد و فیلم نامه نیز تا لباس تصویر به تن نکند قامتِ هرچند باشکوهش را

 نمی بینی . اما این سه عامل گرد هم آمدند تا اثری تاثیرگذار را به وجود بیاورند.

   فیلم از نظر تکنیک ساخت نیز در خور توجه است و نشانه های تصویری به خوبی با مدلول های مفهومی ارتباط قوی در ذهن مخاطب برقرار کرده اند .

استعاره شیوه ای برای برجسته سازی است  و این فیلم به کمک استعاره ، بخشی از زندگی ما را برجسته

سازی می کند که غالبا به آن بی توجهیم . برجسته سازی مفهوم از دست دادن زمان ، در قالب الگوی

 روایی نامتعارف ، برای من بسیار تکان دهنده بود و امیدوارم بتوانم در فرصتی دیگر این فیلم را  که به

جهت لایه دار و چند وجهی بودن ، قابلیت خوانش های متفاوت دارد ،  با توجه به نقدِ      " واکنش خواننده

 محور و پدیدار شناسی " از نو قرائت کنم .

                                                          زهرا عبدی – بهمن 87

                                              *****

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا عبدی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 18:30 |

 

دغدغه یا از قافله ی صدا عقب نماندن ؟

 نوشتن درباره ی زنان برای بعضی دغدغه و برای بعضی دیگر از قافله ی صدا عقب

نماندن است. اگر اثری ادعای این را دارد که می خواهد خطر کند و درباره ی مسایل

زنان صحبت کند ، باید رویکرد خود را مشخص کند .

از این منظر نگاهی داریم به فیلم " دعوت " ؛ آخرین ساخته ی ابراهیم حاتمی کیا که

هنوز در سینماهای ایران در حال اکران است.

نوشته ی خود را با یک سوال آغاز می کنم :

آیا فیلم دعوت نگاهی فراجنسیتی دارد ؟

ویرجینیا وولف درسخنرانی هایش می گوید : " زن ها نباید مانند مرد ها باشند ، بلکه

 هم زن و هم مرد ، باید جهشی فرای جنسیت خود داشته باشند."

فرا جنسیت ، " Androgyny  " چیست ؟ وولف معتقد است ، ادبیات حقیقی وقتی

محقق می شود که ما از نقش های جنسیتی تعریف شده ی خود فراتر رویم. 

این جمله ی معروف در بردارنده ی این معناست :

                                               man woman live ,woman man live ""

در نقطه ی تلاقی این دو وجه وجودی است که انسان به تعادل می رسد . در واقع

هنگامی که اختلاط بین دو جنس در وجود انسان اتفاق بیفتد ، باروری ذهن در

آفرینش ادبی – هنری را موجب می شود .

کالریج شاعر دوره ی رمانتیک انگلیسی در زمانی که هنوز بحث درباره ی مسایل زنان به این صورت مطرح نبود ، می گوید : " یک ذهن بزرگ ، ذهن فراجنسیتی است . "

حال با این پیش درآمد به متن  ( فیلم دعوت ) برمی گردیم . آیا در پنج اپیزود فیلم

دعوت شخصیت های فرا جنسیت ؛ ( Androgyny  ) یافت می شود ؟

در اپیزود اول ، زن ِ قصه ، هنرپیشه ای است که سعی دارد تا مرد وجودش را زندگی

 کند . خلاف آن چه چارچوب های سنتی ، فرهنگی و عرفی تعیین می کنند ، برای

زیستن نیمه ی دیگرش ، برنامه ای مشخص دارد ولی این دیدگاه او در محیطی که به

چنین بینشی نرسیده است ، مهجور می ماند و به شنا کردن خلاف جهت رود مانند

است . مردهای این داستان اما مرد ِ مرد باقی می مانند . این شکاف جنسیتی در

شخصیت پردازی هنرپیشه ی هم تای زن به اوج خود می رسد به گونه ای که تعبیر او

 از امر باروری در زن به مسمومیت تشبیه می شود و این نشان دهنده ی آن است

که مرد قصه هیچ تجربه ای از آشنایی با زن درونش ندارد. فیلم نامه ی دعوت به

خوبی در اپیزود اول این شکاف جنسیتی را -که تا آخر داستان باقی می ماند- ، نشان می دهد .

هویت جنسی زن در این اثر در تقابل کامل با موقعیت اجتماعی اوست و مردان قصه به این شکاف دامن می زنند.

 " لوس ایریگری " ، فیلسوف و روان کاو فرانسوی اعتقاد دارد که نوع ِ بشر باید به

جسم مادر نزدیک شود و کودک باید بازگشت به مادر داشته باشد. به عقیده ی این

فیلسوف معاصر ، رابطه ی مادر و دختر را باید خارج از تعریف ادیپی و الکترایی دنبال

کرد . او به شدت با عقاید فروید  در این زمینه مخالف است . فروید معتقد است که زن

 ، زنانگی اش را از بچه دار شدن به دست می آورد و ایریگری آن را رد می کند .

زن از طریق زبان می تواند فردیت خویش را داشته باشد و آن را در یک تجربه ی

اجتماعی عمومیت بخشد . از این نظرگاه زن نقش اجتماعی اش را باید خارج از نقش

مادر بودنش تعریف کند . مرد و زن هر دو به طبیعت و فرهنگ تعلق دارند .

این اشتباه است که یکی از جنس ها ( زن ) را به طبیعت و جنس دیگر ( مرد ) را به

فرهنگ محدود کنیم . زن قصه ی اپیزود اول در تعارض بین تعریف جامعه از جنسیت ،

 طبیعت و فرهنگ ، مبارزه با پیش تعریف ها را برمی گزیند و چنان که می بینیم در

این مبارزه تنها دستی از زیر برف - که استعاره ای از سیطره ی فرهنگ و گفتمان

غالب است - ، بیرون می آید . دستی که نماد زنده ماندن این باور و میل به ادامه ی

مسیر ِ دشوار ِ تغییر است . به گونه ای که چرخ بالی که حامل بدن مجروح و زخمی ِ

زن قصه است ، در تمام اپیزودهای دیگر در حال حرکت است و چشم های شیدا

صوفی یا همان زن قصه درآن نظاره گرو نگران ِ تمام زنانی است که هر کدام در یک

 قصه و یا اپیزودی دیگر در این جامعه با آن الگوهای از پیش تعریف شده ، درگیرند.

فیلم نامه در اپیزود اول به خوبی کشمکش های درونی و بیرونی یک زن را که تصویراز

پیش تعریف شده اش در تقابل با موقعیت اجتماعی اش است ، نشان می دهد .    

اما اپیزود دوم بیشتر از آن که وجهی از آن چه در باب زنان گفته آمد را دنبال کند ،

درگیر روایت گری پیرنگ پرتعلیق خویش است ( نسبت به اپیزودهای دیگر ) . خورشید

 خانم ؛ ( زن قصه ی اپیزود دوم ) ، در نقش قهرمانی ظاهر می شود که به دنبال آن

است تا گذشته ی خود را از شبهه ی گناه ِ سهیم بودن در سقط جنین پاک کند ( او

در گذشته ماما بوده است ) . اما زن و مرد روستایی که بیشتر ِکشمکش قصه را به

دوش می کشند ، درگیر ماجرای جدیدی نیستند ،

 ( ناتوانی از به دنیا آوردن و قبول مسئولیت تولد کودک به جهت فقر مالی ) . این

اپیزود در گشودن چشم اندازی جدید در حیطه ی مسایل زنان ناتوان است و فیلم نامه

 بیشتر درگیرتعلیق می شود و شیوه ی روایت نیز بر این کشش دامن می زند . آن

چه به عنوان نقطه ای کمرنگ درابتدای این اپیزود به چشم می خورد ، همان نخ

ارتباطی تمامی اپیزودها است که نارضایتی از از باروری ناخواسته و تحمیلی است

که در این اپیزود نپخته رها می شود و بیشتراز آن که باعث مصرف موّلد متن در

خواننده شود و رسیدن به معرفتی را موجب شود ، او را درگیر ماجرا می کند .

اما در اپیزود سوم که قصه ی سیّد خانم است ، داستان چند لایه می شود و به

خواننده فرصت آن را می دهد تا از وجوه مختلف نظاره گر متن باشد .

یکی از سوال های اصلی در کتاب " جنس دوم " سیمون دوبووار این است که  " زن چیست ؟ "

و خود در پاسخ این سوال می گوید : " زن در ارجاعش به مرد است که تشخیص داده می شود نه در ارجاعش به خود ."

در واقع این مرد است که زن را تعریف می کند و در گفتمان غالب برای زن مجموعه ای از تعاریف را در نظر می گیرد . زن نسبت به مرد ، دیگری است .

دوبووار می گوید : " she is other   "

جامعه ی مردانه به او می گوید که تو باید احساساتی باشی ، همیشه خود را برای

خانواده فدا کنی ، وابستگی مادی و روحی جزء اصلی وجود توست ، تو در ریاضی

مشکل داری ، مادر فرشته گون یکی از مهم ترین صفات توست و تعاریف و پیش

 داوری هایی ازاین دست که همیشه زن را در نقش دیگری نگاه می دارد و گاه حتی

 او را چنان در یک قله ی ایده آل ناممکن و فرا انسانی تعریف می کند که زن برای

کسب و حفظ این جایگاه تا سرحد فداکردن خویش پیش می رود و از انسانیت خویش

 با تمام محودیت های انسانی غافل می شود و با قرار گرفتن در یک انتظار فراانسانی

 ، فردیت خویش را از بین می برد و خودش را فدا می کند . کوچکترین _ به زعم این

 تعریف – کوتاهی از ایفای نقش مادر فرشته گون ، باعث ایجاد حس نفرت از خویش و

احساس شدید گناه می شود . زن بار سنگین هستی را به اشتباه باور داشتن این

تعاریف از پیش تعیین شده ، به دوش می کشد .

در اپیزود سوم ، سید خانم نیز دارای این صفات زنانه اکتسابی است و تمامی پرسش

 های او ازخود و همسرش در برابر اتفاق بارداری ناخواسته در سن بالا , گرد همین

قضیه است . او خود را بمباران احساس گناه می کند . این سوال که مردم چه

می گویند ، دمی رهایش نمی کند . مردم در واقع همان الگوی از پیش تعریف

شده ای است که تخطی از آن با احساس شدید سرافکندگی و گناه همرا می شود.

خصوصیات فردی و هویت انسان ِ زمینی بودنش را فراموش می کند و فکر می کند که

 در مقابل دیگر فرزندانش هنوز به قدری بدهکار است که با بارداری دوباره ، ادامه ی

 وظیفه ی مادر بودنش در برابر فرزندانش زیر سوال می رود !!

احساس مقصر بودن حالتی است که در داستان فقط نصیب زن می شود و مرد قصه

 که از قضا پیر تر از زن است با افتخار از دوباره پدر شدنش می گوید و آن را هدیه ی

 خدا می داند و حتی در سکانس گفتگوی زن و مرد در پارک با شهامت و با صدای

بلند پدر شدنش را به دیگران شاد باش می گوید! و آن را مهر تاییدی بر نیروی مردانگی اش اعلام می کند !

اتفاقی که بر این دو حادث شده یکی است اما این جاست که جامعه به مرد جرات

 حضور و به زنی که صفات کاملا اکتسابی زنانه  دارد ، فرمان پنهان شدن ، شرم و احساس گناه کردن ، می دهد .  

زنان دیگر این قصه ، یعنی دختران سید خانم نیز از مادر می خواهند که خلاف پیش فرض ها و قواعد عمل نکند .

در اپیزود چهارم با قصه ی زنی مواجه می شویم که در تمام اپیزودها پزشک

سونوگرافیست زنان قصه است و خط روایت در چهارمین گزینش خود بر شانه ی این زن می نشیند .

بارداری به شیوه ی آزمایشگاهی روایت فرعی و یافتن رابطه ی پنهانی شوهر با زن

اهداکننده ی تخمک ، روایت اصلی این اپیزود است . فیلم نامه در این قسمت نیز از

کلنجار رفتن با ذهن مخاطب طفره می رود و پویایی اپیزود اول و سوم را ندارد.

اما اپیزود پنجم که با بازی هنرمندانه ی زن قصه نیز همراه است ، پایان خوبی برای

جمع بندی این مجموعه است . یکی از شاخص ترین ویژگی های این اپیزود نوشتن

هنرمندانه ی دوربین است ازموضوع زن . دوربین در استحاله ای هنرمندانه تبدیل به

زنی می شود که جرات کرده و از خودش می نویسد . زبان این نوشتار ِ تصویری ،

زبانی بدون مرز و واجد تکثر است و خواننده به محض مواجهه با آن به دلالت های

جدیدی دست می یابد . نقش زن این قصه رمزگان های اجتماعی دیکته شده را زیر

سوال می برد و گریبان خواننده ی متن را گرفته و تا پایان رهایش نمی کند .

از سویی دیگر تجربه های زنانه مانند احساس شوق بارداری ، لذت حس مادری و

عشق در هماهنگی بین قلم ِدوربین و زن ، به زیبایی بیان می شود. گاه جای خالی

 چنین ابرازهایی چنان حس می شود که از نوشتن درباره ی مسایل زنان ضروری تر

به نظر می رسد . نوشتن زنان از خود با زبانی تازه نه بر قاعده ی از پیش تعریف شده

کاریست کارستان که مجاهدت زیادی در این عرصه می طلبد . زن در این اپیزود با

فراوانی و پویایی از نظر معنا مرتبط می شود و تن به ایفای نقش فقدان و ایستایی

نمی دهد. مرد قصه سعی دارد تا با ابزارهایی ازجنس گفتمان غالب ، تعریفی ازنقش

و مفهوم زن برای او داشته باشد ، تعریفی که بیشتر در خدمت خود اوست  اما زن با

تن در ندادن به تعریف مقرری که همیشه و همه جا برای زن در نظر گرفته می شود ،

خلاف ِ قاب گفتمان غالب و کلیشه می ایستد و به فصل جدیدی از هویت وجودی

خویش دست پیدا می کند که این آغاز ِ تولدی دیگر همراه با تولد فرزندش در وجود اوست .

دوباره به ابتدای نوشته ی بازمی گردم و مطلب را با سوال و جوابی تمام می کنم .

آیا نوشتن درباره ی زنان در این فیلم حاتمی کیا  دغدغه بود یا از قافله ی صدا عقب نماندن  ؟

به نظر می رسد که سه اپیزود این فیلم در حدی بود که فیلم را از تهمت هم سطحی

 با سریال های تلوزیونی فروکاهنده ی قدرت تفکر ، نجات دهد ومنجر به  دلالت ثانوی

 در مخاطب شود . و در کل نوشتن از زنان و مسایل آنان راه دشواری است که به نظر

می رسد باید به ابراهیم حاتمی کیا به خاطر گام نهادن در این عرصه خوشامد گفت .

                                                                     زهرا عبدی – پاییز 87

 

+ نوشته شده توسط زهرا عبدی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 15:3 |