شهرزاد!
از نیمه راه
برگشت
بیچاره ماجرای جنینی را
باور نکرده به دنیا خزیده بود.
برگشت...
تاریکخانه ی زهدان
جای ظهور عکس رنگی در خواب دیده بود.
پیرنگ داستان ،
نیرنگ زاده شدن بود.
شهرزاد!
راوی ،
یک ضد حال ِمسلم بود
مانند توده ی درهم تنیده ای
در گوشه ی مقعر زهدان ،
نشست .
او برخلاف ذائقه ی تقدیر
از نیمه راه زاده شدن ،
نیمی جنین
نیمی خدا
دنیا نیامده برگشت.
خرداد 86
تهمتن !
در این قصه ی پیچ در پیچ
که راوی به دنبال خویش است
تو آرام آرام
کف دست من ته نشین می شوی
و جزئی از آن
خطوط گره خورده ی آتشین می شوی
اگر بخت دانای کل با من است
تو را روزی از جنگ پیرنگ این هیچ در هیچ
رها می کنم
+++
کسی را نفس نیست
که بی تابی بخت را دم زند
و انگشتکی بی سرانجام
که اسطوره ی ته نشین مرا هم زند
اردیبهشت 85
" برخورد نزدیک از نوع خیلی دور"
صدای زنگ تلفن تمرکزم را برای نوشتن به هم می ریزد :
- زود تلوزیون را روشن کن ببین چی می بینی .
- می دونی که خیلی وقته این شش شبکه رو شش طلاقه کردم .
- زود بزن کانالِِِ ِ ....
می زنم . سخنرانی کسی است که این روزها ازاین دانشگاه به آن دانشگاه دعوت می شود و برای جوانان از ازدواج و دوستی و راه های بهشت رفتن و چه بکنی تا حوری بیشتری نصیبت شود و....می گوید . می گویند طرز سخنرانی اش طرفدار دارد و کلی می خنداند. اما دوستم راست می گفت لنز چشمش از پشت شیشه ی تی وی راست آدم را به بهشت رهنمون می کند و صف حوری ها .....
می گفت : " آقایان ! نود درصد این خانم ها که به سر کار می روند ، نه به جهت ضرورت مالی که به خاطر آن است که در خانه دلشان می گیرد . لطفا یک بسته از آن پودرها ! که می ریزند و لوله ی چاه را باز می کنند ، بگیرید و بریزید تا دل خانمتان باز شود و دیگر سر کار نرود !! "
جماعت هم که انگار پودر چاه بازکنی ریختند توی دهانشان و تا اعماق ِ ته ِ وجودشان باز شده ، می خندند و صدای خنده ی کاملا بهشتی اشان همراه با یک کلوزآپ طولانی از ردیف دندان های راهیان بهشت ، صدا و سیما را جلوه ای روحانی می بخشد .
راستی فکر می کنید وقتی دوستم زنگ زد من در حال انجام دادن چه کاری بودم ؟ نه اشتباه نکنید در کار بهشت نبودم . من داشتم مقاله ای را می نوشتم که الان شما مقدمه اش را می خوانید . لطفا بعد از خواندن این پست یک ساعت بخوابید تا فکر کنید " همه چی آرومه و چقدر خوشبختید "
این هم مقدمه ی مقاله ی من :
ادبيات زنانه مقوله اي است كه امروزه بحث هاي داغي را پيش كشيده
است؛ كه اينگونه زنانگي، ناگزير مردانگي در ادبيات را هم مطرح مي كند
كه به ناچار بايد به ادبياتي دو جنسيتي قائل شويم. اما مسئله اينجاست
كه اينگونه بررسي بيشتر از ديدگاه جامعه شناسي ادبيات است و به
هويت و ريشه پديدارشناختي ادبيات مربوط نمي شود. در واقع، ادبيات
فمينيستي، ادبياتي است كه بر اساس چگونگي موقعيت زنان در جامعه
مطرح مي شود. موقعيتي كه پيش از اين توسط مردان تعريف مي شد و
اينك، زنان با مطرح كردن مشكلات، تبعيض ها، احساسات و موقعيت هاي
نابرابر خود نسبت به مردان كلام به اعتراض گشوده اند. در واقع اين نوع
ادبيات در ابتدا به بررسي جا به جايي قدرت و عدم تمركز آن مي پردازد.
موضوع اين نوع ادبيات، زناني هستند كه نسبت به مردان به لحاظ جايگاه
اجتماعي خواه نا خواه در مرتبه پايين تري قرار مي گيرند و با بررسي
روانشناسانه گاهي از ديد خودشان نيز در مرتبه برابر قرار ندارند و اين نوع
ادبيات سعي در آگاه كردن و بيدار كردن ناخودآگاه زنان نسبت به حقوق از
دست رفته و جايگاه ضايع شده خودشان دارد و در مرتبه دوم، سعي در
نقد جامعه مرد سالاري دارد كه از بن و پايه سنت هاي جامعه را همين
نگاه مرد سالارانه ساخته است، به طوري كه مادراني كه خود نيز زن
هستند، در رفتار بين دختران و پسران خود به گونه اي هستند كه مردهاي
سنتي و قدرت طلب ديگري را به جامعه امروزي تحويل مي دهند. به واقع
اين گونه ادبيات زنانه، تلاش مي كند كه در جامعه يك قطبي مردانه، جنس
زنانه را نيز مطرح كند و در مرتبه سوم، پس از ايجاد برابري و حقوق برابر و
انساني براي هر دو جنس، به اشتراك و همراهي زنان و مردان مي پردازد
كه عملاً اين مرحله جزو ايده آل هاي نقد فمنيستي است كه بدان رسيدن
مستلزم پشت سر گذاشتن دو مرحله نخست است. گاهي نيز، اين
اعتراض مركزگريز مايل است كه قدرت را براي مدتي در اختيار جامعه زنانه
قرار دهد، تا مردان نيز بتوانند با همزاد پنداري، تاريخي كه بر زنان گذشته و
رنج هاي آنان را درك كنند. مرداني كه از دست دادن قدرت را بزرگ ترين
معزل اجتماعي مي دانند و در ريشه هاي وجودي خود، به هر گونه مبارزه
اي تن مي دهند تا اين ميراث تاريخي نزاع قدرت را در چنگ داشته باشند.
به واقع مي توان ادبيات فمينيستي را از لحاظ موضوعي زير مجموعه
«ادبيات اعتراض» قرار داد، همانگونه كه ادبيات سياهان، اقليت، و غيره
_______________________.
پی نوشت : خدایا ما بنویس های این جوری را از آتش دوزخ برهان !!
شهرزاد !
دیگر نه ماهی قرمز بی تقدیر
با پیچ و تاب تکراری....
نه ،
آشوب رقص نهنگ است در دلت
این بار
هیچ تنگ بلورینی
گنجای پیچ و تاب جنین ات نیست
شهرزاد !
آیا نمی شود این بار
این قصه ی عظیم شناور را
هر جا که تُنگ نباشد دنیا بیاوری ؟
نگاهی به رمان " من او را دوست داشتم " از آنا گاوالدا ترجمه الهام دارچینیان
آنا گاوالدا نویسنده ی فرانسوی است که او را به سبب سبک روان نویسندگی اش فرانسویان بسیار می ستایند اما آثار او از رمان گرفته تا داستان کوتاه محدود به کشور فرانسه نشده و به زبان های بسیاری ترجمه شده و خوانندگان خود را یافته است .
او با چاپ اولین مجموعه داستان کوتاهش با نام " می خواستم کسی جایی منتظرم باشد " به موفقیت بزرگی دست می یابد و با چاپ همین کتاب برنده ی جایزه بزرگ آر تی ال – لیر در سال 2000 می شود .
رمان " من او را دوست داشتم " دیالوگی طولانی - به اندازه ی کل کتاب - ، میان زن جوانی با پدر همسرش است . همسر زن جوان به تازگی او را ترک کرده و زن دچار افسردگی توام با اندوه شدید از قطع ناگهانی این رابطه است . این دیالوگ به نوعی واکاوی عمیقی در انواع روابط انسانی در دنیای مدرن امروزاست . عشق همانند اثر قبلی گاوالدا تم اصلی داستان است . آن چه در پی می آید نگاهی به این رمان است از منظر مطالعات زنان و نقد فمنیستی .
****
برخلاف دغدغه های ویرجینیا وولف در کتاب " اتاقی ار آن خود " که از مطرح نشدن موضوعات زنانه در ادبیات گله می کند ، امروز ما با آثار بسیاری در انواع ژانرها روبرو می شویم که موضوعات زنانه در آن توسط مردان و زنان مطرح می شود .در این رمان ، موضوعی که هر دو طرف دیالوگ – زن جوان و پدر همسرش - درباره ی آن صحبت می کنند ، به طور مستقیم یا غیر مستقیم به زنان و موضوعات آنان بر می گردد.
گاوالدا به عنوان یک نویسنده ی زن صاحب تجربه ی نوشتن از از موقعیت ها و تجربه های زنانه ی خویش است . زبان او از انعطاف بسیاری برخوردار است و با ذات زبان زنانه که با منطق تداعی هماهنگی دارد ، همراهی می کند .
اما در بحث شخصیت پردازی دو شخصیت اصلی داستان که در واقع تنها بازی کنندگان در صفحه ی شطرنج منطبق بر تداعی هستند ، هر دوشخصیت هایی اندروجنی(1) " Androgyny " نیستند . زن از این که مرد زندگی اش او را به زنی دیگر ترجیح داده بسیار موقعیت باخته و بی فردا به نظر می رسد و از پس زندگی کردن در نیمه ی دیگرش برنمی آید و مرد داستان یعنی پدر همسر نیزچنین است و روایتش از گذشته اش به نوعی انکار خویش است چرا که او نیز نتوانسته است نیمه ی دیگرش را به کار اندازد و از آن در حل موقعیت های گره خورده اش ، استفاده کند . مرد داستان کسی است که به پرده برداری از تندیسی تن می دهد که سال ها همه گمان می کردند در زیر آن پیکره ای با شکوه نهفته است ، حال آن که روایت مرد فروپاشی مطلق از یک تمامیت است . تمامیتی که هرگز از ابتدا تمامیت نبود چرا که مرد هرگز به خود فرصت زیستن در نیمه ی زنانه اش را نداده بود .
نویسنده با مهارت این فروپاشی را در مرد و زن قصه به نمایش می گذارد بدون آن که اسیر جملات شعاری شود و یا ذره ای به عنوان نویسنده تن به قضاوت بسپارد . روایت روان و بدون جهت گیری اش به خواننده فرصت تفکر و مصرف مولد متن را عطا می کند و این چیزی است که ما در میان نویسندگان هم وطنمان کم نمی بینیم یعنی حکم صادر کردن و با عجله در متن به قضاوت نشستن که این بر انفعال خواننده می افزاید و از رونق آثار وطنی در چشم آنان که به دنبال مصرف مولد متن هستند ، می کاهد .
نویسنده با انتخاب دو شخصیت موازی در داستان ، شکاف جنسیتی را در هم زمان در مرد و زن داستان دنبال می کند و با انتخاب دو سن متفاوت نوع این شکاف جنسیتی را در یک زمان طولانی در برابر چشم خواننده به نمایش می گذارد .
اما زاویه ی دید نیز هوشمندانه انتخاب شده است . انتخاب اول شخص در حالی حجم بسیار زیادی از داستان به دیالوگ اختصاص داده شده است و تلفیق نرم و لغزان این دو در خدمت هضم داستان است و خواننده می تواند به راحتی تصویر زن در تعامل با موقعیت اجتماعی اش را در داستان ببیند.
نویسنده ی زن در این اثر تجربه های زنانه و مردانه را در قالب دو شخصیت انتخابی اش توامان به نمایش گذاشته است و این باعث شده است که به تصویر کلی از اتحاد دو نیمه ی زن و مرد با هم و رسیدن به کمال یک ذهن بارور برسد چیزی که در هر شخصیت به تنهایی اتفاق نیفتاده است .
زبان در این داستان بی مرز و با تکثر است و خواننده پس از خواندن داستان یک سفر در خلال یک دیالوگ را تجربه می کند و این به قدری نرم و روان اتفاق می افتد که کمتر احساس خواندن می کنیم و بیشتر احساس دیدن و این البته به استفاده از تکنیک نشان دادن به جای گفتن نیز برمیگردد که نویسنده از آن به خوبی بهره برده است .
تجربه ی خواندن آثار ترجمه شده از این نویسنده ی فرانسوی را به همه پیشنهاد می کنم و به خصوص خواندن مجموعه داستان های کوتاه او را که براستی تجربه ای موفق از کلام مکتوب به همان سادگی و به همان دلنشینی است.
زهرا عبدی
شهرزاد!
آفتاب،
گیر کرده بین این غروبِ پخته، آن طلوع خام،
گیر کرده بینِ آمدن،
نیامدن .
این میان روایتی است
آنچنان سیاهه ای که گفته اند:
سال هاست چشم چشم را ندیده است.
يکي از مظاهرآثارمدرن ، کم رنگ شدن و گاه فروپاشي آن چيزي است که تا پيش ازدوره ي مدرن در هاله اي از تقدس و ارزش قرار گرفته بود و جايگاه امن خود را گاه در باور عاميانه چنان خدشه ناپذير مي ديد که دست هيچ منتقدي به دامنش نمي رسيد. پديدآورندگان آثار مدرن عمدتاً شورشياني بودند همچون نيچه ، که بر باورهاي دسته جمعي و گله وار تاختند.
عقل که مرکز ثقل و اتکاي کردار بشري بود و در هاله اي دور از دسترس انتقاد قرار داشت از برج عاج به زمين فروافتاد تا بر همگان ثابت شود که هيچ امري از امور بشرخارج از حيطه ي نقد و انتقاد نيست. آثار مدرن نيز منتقدان اين نگرش هستند.
پیش از آن که به به بحث وارد شویم بازنگری دوباره به این سوال در شرایط فعلی جامعه چندان دور به نظر نمی آید.سوال این است که با توجه به این که چنین تجربه ای در ادبیات چندین دهه ی قبل در ایران وجود داشته است و تمرین گذار از گردنه های ادبیات مدرن را هم در متن عملی زندگی و هم در شعر و داستان داشته ایم ، بازگشت به تقدس گرایی و از نو هاله گذاری بر سر هر آن چه اراده شده است که مقدس باشد !! را این جامعه ی سرد و گرم چشیده چگونه برخواهد تابید ؟؟ این سوالی است که نویسندگان و شاعران جوان با آن بسیار درگیرند و اما تجربه را تجربه کردن خطاست .
*********************************************************************
اين نوشتار در پي آن نيست تا خارج از محدوده ي متن ، به بررسي اثر بپردازد و به همين جهت چنان که در نقدهاي سنتي متداول است ، گزارشي از زندگي و شيوه ي عملکرد خالق اثر ارائه نشده است و تأکيد بر متن ، خارج از حواشی زندگی مولف است. اما شايد در مورد فروغ فرخزاد چندان خالي از لطف نباشد که بر وجهه ي زن بودن او به نوعي که استقلال متن را تحت الشعاع قرار ندهد ،اشارتي کرد. چرا که سرودن به شيوه ي فرخزاد ، با توجه به زن بودن او خود نوعي کم رنگ کردن و بي اعتنايي به ارزش هاي عمومي است .
در اين جا ما هرگز قصد ارزش گذاري و داوري ارزش هاي حاکم درآن دوره را نداريم چرا که در نقد جديد ، هدف منتقد ارزش گذاري نيست ، بلکه هدف نشان دادن و از زواياي مختلف نگريستن است و باقي مشارکت فعال خواننده و ادامه ي جريان تحليل و تفسير در انديشه ي او است.اگر چه اکنون عزم بر آن جزم شده است که دستی مرموز همه چیز را به عقب برگرداند اما به نظر می رسد ادبیات در لایه های مخفی و گاه آشکار خود به مقاومت می پردازد .
فروغ فرخزاد يک زن است ، زني که حضور او به عنوان يک شاعر شورشي و عصيان گر خود شنا کردن در خلاف جهت رودخانه ي زندگي و باور عامه ي مردم است.
جامعه اي که در آن مردان از آزادي عمل بيشتري نسبت به زنان ، هم درخانواده و هم در جامعه برخوردارند، طبعاًبراي خروج ازمحدوده ي تعيين شده نسبت به زنان انگيزه ي کمتري دارند.
هميشه فشار و محدوديت ، مقاومتي را در پي دارد. فروغ در سه مجموعه ي شعر اول خود ، يعني "ديوار"، " اسير"،" عصيان " مانند گنجشکي است که در حصار بي نوري ، با خشم نه از سر يأس ، پر و بال مي کوبد به " ديوار " و از "اسير" بودن خود خشمناک است و سر به " عصيان " برمي دارد.
اگر چه بيشتر منتقدين و تحليل گران آثار سه مجموعه ي شعرابتدايي فروغ را چندان در خور بحث و بررسي نمي دانند و بيشتر بر روي دو دفترشعربعدي متمرکز مي شوند، اما نبايد از نظر دور داشت که ذهن فروغ شکل گيري خود را مديون آن بال و پرزدن ها و سرکوفتن هاست. آنجاست که فروغ از تن دادن به زيستن گله وار سر باز مي زند و مقاومت و شنا کردن درخلاف جهت جريان را تمرين مي کند و در مجموعه هاي بعدي شناگري سرکش و خبره سرازآب بيرون مي آورد:
هرگز آرزو نكرده ام
يك ستاره در سراب آسمان شوم
يا چو روح بر گزيدگان
همنشين خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمين جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روي خاك ايستاده ام
با تنم كه مثل ساقه گياه
باد و آفتاب و آب را
مي مكد كه زندگي كند.....
از دريچه ها نگاه مي كنم
جز طنين يك ترانه نيستم
جاودانه نيستم.......
پس چرا ستاره آرزو كنم؟
اين ترانه من است
ـ دلپذيرو دلنشين
پيش از اين نبوده بيش از اين
(شعر روي خاک ،مجموعه ي تولدي ديگر)
چنان که از نام شعر، " روي خاک " بر مي آيد اتکاي اين شعرازجهت محتوا ومضمون ، انسان است با تمام ويژگي هاي خاکي و زميني او. شاعرچنان که آرزوي بيشترمردم است ، هويتي فرا زميني طلب نمي کند . او حتي " روح برگزيدگان " را نيز به باد سرزنش مي گيرد و آن ها را همچون فرشتگان بي صدا و بي تأثيرمي خواند. چرا که آن ها همنشين خامش فرشتگان اند .
درمتن ، شاعر به زميني بودن خود مي بالد و ازاينکه همچون سايرساکنان زميني ، از حيات زميني ، همچون گياهان برخوردار است ، راضي و خشنود است چرا که دريافته است ضرورت زمان ، اين زميني بودن را طلب مي کند.
انسان مدرن روي دو پاي زميني خود ايستاد تا خالق دنياي مدرن باشد. دربند بعدي شاعر حتي اين زميني بودن را شايسته ي ستايش فرا زمينيان مي داند.
چنان که ذکر شد يکي از ويژگي هاي محوري و اصلي مدرنيته انسان محوري است. انسان به دنيا مي آيد تا در فرصت محدود زماني خويش ، زندگي کند و مدرنيته مي خواهد تا دنيا را چنان تدارک ببيند که دراين فرصت محدود همه چيز درخدمت او باشد. روح اين انديشه، سيرخويش را آغاز کرد و شعر، طبق نظريه ي ميخاييل باختين ، به عنوان شکلي ازاين گفتمان اجتماعي ازدرون شاعر، به عنوان يک پديده ي اجتماعي ظهورمي کند. فروغ نيز درمعرض اين گفتمان قرار گرفته و واکنش نشان مي دهد. او معتقد است که جز طنين يک ترانه نيست و جاودانه نخواهد ماند و در پايان شعر" روي خاک " با جسارت مي گويد که :" پس چرا ستاره آرزو کنم؟ "
فروغ در آشنايي زدايي چه درحيطه ي فرم و چه درحيطه ي معنا و مضمون با ابتکار خاصي عمل کرده است. ارزش هايي که عامه ي مردم براي رسيدن به آن عمري در صف طولاني انتظار روزهاي کسل کننده مي ايستند و در حين انتظار چرت مي زنند ، در شعر او بسيار بي قدر و ارزش است. در شعر" عروسک کوکي" او چنان قله هاي رفيع آرزوهاي مردم را حقير مي شمارد که خواننده پس از خواندن اين شعر ، ناخودآگاه به يک بازانديشي زير و رو کننده در جان خويش تن در مي دهد.
بيش از اينها ، آه ، آري
بيش از اينها مي توان خاموش ماند
مي توان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان ، ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بي رنگ بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار
مي توان با پنجه هاي خشك
پرده را يكسو كشيد و ديد
در ميان كوچه باران تند مي بارد.......
مي توان بر جاي باقي ماند
در كنار پرده ، اما كور ، اما كر
مي توان فرياد زد
با صدايي سخت كاذب ، سخت بيگانه
»دوست مي دارم«
(شعرعروسک کوکي ، مجموعه ي تولدي ديگر)
درابتداي اين شعر ما با وصف محيطي روبروهستيم که همان توده ي هماهنگ با اين محيط ، آن را براي زيستن انتخاب کرده اند و شعر با لحن ِ پنهاني موجود در طنز تلخ خويش به توصيف آن مي پردازد. گروهي که درخاموشي و داشتن نگاهي چون نگاه مردگان خالي از مفهوم با هم هماهنگ هستند . و از ويژگي مهم آنان کوري و کري است که قطعاً در هماهنگي آن ها با خود و محيط نقش مهمي دارد. و حتي ابراز عشق آنان نيز در پرتوي اين کوري و کري بسيار مضحک و معناباخته به نظر مي رسد .
مي توان تنها به حل جدولي پرداخت
مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده ، آري پنج يا شش حرف
مي توان يك عمر زانو زد
با سري افكنده ، در پاي ضريحي سرد
مي توان در گور مجهولي خدا را ديد
مي توان با سكه اي ناچيز ايمان يافت
مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد
چون زيارتنامه خواني پير
مي توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يكسان داشت........
مي توان در قاب خالي مانده يك روز
نقش يك محكوم ، يا مغلوب ، يا مصلوب را آويخت
مي توان با صورتكها رخنه ديوار را پوشاند
مي توان با نقشهايي پوچ تر آميخت......
(شعرعروسک کوکي ، مجموعه ي تولدي ديگر)
شاعر همچنان که عزم خود را جزم کرده است تا به سختي خلاف جهت حرکت عامه ، چشمان خويش را بيازمايد از ديده هاي خويش همچنان به تلخي روايت مي کند . روايتي اندوهناک از توده اي که دلخوشي هايشان به اندازه ي حل يک جدول است، جدولي که در اين جا مثل اعلاي معنا باختگي است. چرا که با حل هر سوال آن ، هرگز گرهي از گره خانه ي بي شمار زندگي باز نخواهد شد.
فروغ در ابتداي هر بند از کلمه ي مي توان استفاده کرده است و اين يادآور آن است که جان شاعر ، جاني آگاه است که آگاهانه از اين کلمه استفاده کرده است. " مي توان " اما طنز پنهان در لايه ها ، انتخاب سرکش و عصيان گر او را نشان مي دهد. چرا که او نيز مانند ديگران
مي توانست تن در دهد ولي دامان برچيده و راه دشوار خلاف جريان رفتن را برگزيده است.
در نگاه انتقادي او قطعاً بسياري که خود را در جمع گروه سرزنش شده مي بينند خشمگين
مي شوند ، چرا که آنان عمري با سري افکنده در پاي ضريحي سرد، به گمان دونِ خويش با سکه اي ناچيز ايمان يافته اند و در پناه آن از تصور زندگي پاک خويش ، نفس از پي نفس در پي هم روانند و در حجره هاي مسجدي که هرگز براي آن معنايي قايل نشده اند، پوسيده اند. در قالب يک تشبيه مرکب ، اينان به زيارت نامه خواناني تشبيه شده اند که هرگز از آن چه در تمام عمر خويش خوانده اند ، بهره اي نبرده اند و مانند صفر در هر شرايط ، حاصلي پيوسته يکسان داشتند .
روح حاکم بر اين شعر، روح طوفاني است که آمده است تا از هر آن چه غبار عادت رويش نشسته ،تصويري روشن بسازد. سپهري مي گويد:" غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست". اين شعر شهامت آن را دارد که انسان خو کرده به گله وار زيستن را با تصويري هولناک از خويش ، مواجه کند. جماعت دلمرده اي که نقش ديواراتاق هايشان ، يکي از خود آنان است، که يا محکوم شده توسط خود آنان است و يا مغلوب بي سرانجامي است و يا مصلوبي که مغضوب جماعت است.
"عروسک کوکي" ، يکي از بهترين تجربه هاي فروغ در آشنايي زدايي محتوايي است ، که با طنز تلخ آن همان روح عاصي است با بي رحمي هر آن چه طبق عادت ارزش پنداشته مي شود ، را فرو مي کوبد. عروسک هاي کوکي بايد از سال ها زندگي در لا به لاي تور و پولک دست بردارند و در گور مجهولي به دنبال يافتن خداي خويش نباشند.
و چنين است که در شعر " آيه هاي زميني " باز هم به " بره هاي گمشده " تشبيه مي شوند.
پيغمبران...
از وعده گاههاي الهي گريختند
و بره هاي گمشده
ديگر صداي هي هي چوپاني را
در بهت دشتها نشنيدند
در ديدگان آينه هاگويي
حركات و رنگها و تصاوير
وارونه منعكس مي گشت
و بر فراز سر دلقكان پست
و چهره وقيح فواحش
يك هاله مقدس نوراني
مانند چتر مشتعلي مي سوخت
(شعرآيه هاي زميني ، مجموعه ي تولدي ديگر)
در شعر فروغ از اين دست تصويرپردازي و ارزش زدايي از آن چه در نظرگاه عام ارزش پنداشته مي شود ، بسيار است و مي توان به نمونه هاي زيادي اشاره کرد.
دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگي......
عروس دوماد بازي و ناموس بازي
دنياي هي خيابونارو الكي گز كردن
از عربي خوندن يه چادر به سر حظ كردن
دنياي صبح سحرا
تو توپخونه
تماشاي دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقا بالاخان زار زدن
دنيايي كه هر وخت خداش
تو كوچه هاش پا ميذاره
يه دسه خاله خانباجي از عقب سرش
يه دسه قداره کش از جلوش مياد
(شعر به علي گفت مادرش روزي...، مجموعه ي تولدي ديگر)
وبه آنان که به ماهيت بي ارزش اين دنيا ي بر ساخته پي برده اند، بي پرده و با جسارت
مي گويد :
» آلوچه »
آلوچه باغ بالا
جرأت داري؟ بسم الله
(شعر به علي گفت مادرش روزي...، مجموعه ي تولدي ديگر)
و آلوچه همان است که براي چيدنش بايد خشم ديگران و غضب آنان که خواب نيمروزشان را آشفته اي ، تحمل کني.و از اينکه تو را " ستاره ي مقوايي عزيز " خطاب مي کند نرنجي و طاقت شنيدن داشته باشي ، چون مي گويد:
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان ، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد.
(شعر ايمان بياوريم...، مجموعه ي ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد)
و چون به تو مي گويد : "از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را" به عنصري ترين و کليدي ترين وجه مدرنيسم که همانا اتکاي انسان به خويش است، اشاره دارد.
از آينه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد
تنهاتر از تو نيست؟
پيغمبران، رسالت ويراني را
با خود به قرن ما آوردند؟
اين انفجار هاي پياپي،
و ابرهاي مسموم،
آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟
اي دوست ، اي برادر، اي همخون
وقتي به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گلها را بنويس.
(شعر پنجره ،مجموعه ي ايمان بياوريم به آغازفصلي سرد)
ديديم که انساني که یاد گرفته تا در قالب مذهب به صورت غیر منفعل و گروهی بیندیشد که چون سيلي بر يک وجه صورتت نواختند ، پس وجهي ديگر را براي سيلي ديگر مهيا کن ، چگونه در جنگ هاي جهاني وحشيانه ترين قتل عام ها را در دفترچه ي يادداشت تاريخ ، به خون نوشت و افکار مقدس نتوانست برای تباهی بشر چاره ای بیندیشد
و انسان در پي چنين خطاهايي ، وقتي باغچه ي زمين را خالي از الطاف مي بيند، از همان دريچه ي تنگ به بيرون نظري مي اندازد و خطا را نه از خود و باورهايش ، که از منشأيي غير موثر مي داند.این اندیشه در قشر سنتی زیاد به چشنم می خورد :
مادر تمام زندگيش
سجاده اي ست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد
و فكر مي كند كه باغچه را كفر يك گياه
آلوده كرده است
مادر تمام روز دعا مي خواند
مادر گناهكار طبيعي ست
و فوت مي كند به تمام گل ها
و فوت مي كند به تمام ماهي ها
و فوت مي كند به خودش
( شعردلم براي باغچه مي سوزد، مجموعه ي ايمان بياوريم...)
ارزش ها و باورهاي عام که بعضي نيز در هاله اي از تقدس پيچيده شده اند، در نظر فروغ يکي از سازوکارهاي سيستمي به حساب مي آيد که کارش يکسان سازي و گله پروري است. پس بايد ديوار بلندش فرو ريزد و از نو بنايي ساخته شود. او در گفتگويش با کارگردان مشهور " برناردو برتولوچي " مي گويد:
" ما در يک دوره ي تحول زندگي مي کنيم . زندگي در دوره اي که مقدار زيادي از مسايل اخلاقي ، يعني هر چيزي که پيش از اين سازنده ي جمعيت بوده ،همه اش درهم ريخته و حالا چيزهاي ديگري جايش را گرفته است. يک روشنفکرتماشاچي جامعه ي خودش است ، يک جامعه اي که تقريباً به او پشت کرده است." ( پوران فرخزاد 65 )
در پایان این سوال را دوباره تکرار می کنم که آیا تشویق ذهن آزاد انسان به حصار تقدس گرایی و حرکت های گله وار ناشی از آن به نوعی تجربه ی مکرر تجربه شده ها نیست ؟؟؟
شهرزاد ( 42 ) - پادشاه لخت را کسی هوار زد ؟؟
شهرزاد !
شهر ناگهان بزرگ شد
قصه های کودکانه روی دست روزگار
باد کرد
جنین بال دار قصه در سقوط استحاله ی عجیب فلسفه
گرگ شد
پایه های صندلی سفسطه
سترگ شد
شهر روی سطح باد
گیر کرد
داستان ،
در شب صد و هزار و یک
جنین بی جهت
روزهای بارداری تو را
حوصله نکرد
خیر و شر
در شب صد و هزار و یک
توامان ناقص کمال قصه ها شدند
دهان و عقل شهر
بزرگ شد
بزرگ تر
در میانه ی صدای هلهله
بوق و کف
پادشاه لخت را کسی هوار زد ؟
نزد ...
کودکی نمانده بود .
زهرا عبدی
شعر زیر را که در تلخی ایام زندانی بودن فرزندان این سرزمین سروده بودم به یادآوری این روزهای تلخ بر این صفحه می نهم. ( به هنگام چاپ کتاب شعرم " تو با خرس سنگین تر از کوه رقصیده ای "توضیحی که برای سرودن شعر بر آغاز آن نوشته بودم به فرمان تک صدایی حاکم پاک شد .)
تهمتن(23)
تهمتن !
نه اِِين شيوه ی تند باران،
نه آن جوی های پر از گل ،لجن
نه اين کاج پر ميوه ی زرد،
نه آن چشم های پر از وحشت پيرزن....
تو تا از ته قصه ی غصه ها باز گردی
نه باران،
نه دشت و دمن،
نه پرواز،
نه در دامن قصه يك مشت ارزن
نه جوی ،
نه بر چين پيشانی پيرمرد آبروی
نه تيغ،
نه رگزن
تهمتن!
تو تا بازگردی
نه طعم گس گريه های تو من!
انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا نمایش یکی از همین تغییرات درکلیشه های فرهنگی بود .چنان که همه می دانند تا همین چند دهه ی قبل در آمریکا رنگین پوستان حتی نمی توانستند با سفیدپوستان در یک اتوبوس مشترک سوار شوند و امروز عالی ترین مقام اجرایی را در یک کشور تاثیر گذارو مهم ، یک رنگین پوست دارد. قطعا معجزه ای رخ نداده است و این تغییر یک شبه به وجود نیامده است . این برنامه ی تغییربه طور تقریبی از چند دهه ی قبل و از کتاب های درسی آغاز شده است . سیاستی که به موجب آن تمام مشاغل و فعالیت های فرهنگی به تناوب بین رنگین پوستان و سفیدپوستان اعم از زن و مرد و بدون تفکیک جنسیتی در کتاب های درسی تصویرگری شد . نتیجه آن شد که نسل تربیت یافته تا حد زیادی از تفکیک نژادی و جنسیتی پیراسته شده بود .
در کشور چین نیز به گونه ای دیگر با این مسئله مواجه هستیم . جامعه چين تا قبل از ميلاد مسيح در دوران مادر سالاري به سر مي برد و در آن هنگام که تعریف و تفکیک فعالیت بر حسب زنانگی و مردانگی نبود ، تاریخ ادبیات چین شاهد تولید انبوه آثار ادبی است اما به تدريج ساختار جامعه به سوي مرد سالاري سوق يافت و از هيچ تلاشی براي سرکوبی زنان فروگذار نشد و نتیجه قطع تولید اثر ادبی زنانه و یا به حاشیه راندن بود .
وقتی ادیب و منتقد و شاعر و نویسنده و به طور کلی کنش گر فعال اجتماعی برای زن تعریف نمی شود ، جای تعجب ندارد که تعداد مردان در این زمینه از نظر کمی بیشتر از زنان باشد .
یکی از کسانی که پاسخ سوال ِ " چرا تعداد زنان نویسنده از مردان کمتر است ؟ " را داده است ، خانم هلن سیزو ( سیکسو ) است .
هلن سیزو ، فیلسوف ، زبان شناس ، روانکاو ، نویسنده و شاعر الجزایری الاصل فرانسوی است . او استدلالش را بر پایه ی یک نظام فکری به نام تقابل های دوگانه بنا می کند . یکی از راه های شناخت مفاهیم در جهان بر پایه ی تقابل هابی دوگانه است . هر کجا به گونه ای از نظم ذهنی احتیاج است ، اندیشه ی انسان از طریق تقابل های دوگانه خود را ساختار می بخشد . سیزو از این تقابل های دوگانه استفاده می کند و تقابل بین مرد و زن را مطرح می کند . تقابلی که جامعه و فرهنگ سازنده ی آن هستند .
به تقابل هایی از این دست اشاره می کند : پویایی / انفعال طبیعت / ذهن عاطفه / عمل . او معتقد است نظام سلسله مراتبی زبان ، بنا به گفتمان مسلط در جامعه و تاثیر فرهنگ ، بعضی از این تقابل ها را بر بعضی دیگر رجحان می دهد و با نسبت دادن جنبه ی رجحان داده شده به مردان ، رفته رفته نقش زن را کم رنگ می سازد .
اگر در کتاب درسی سال های پیش خواندیم : " آن مرد آمد . آن مرد با اسب آمد " به خوبی مرد با نمادهای پویایی در ذهن کودکان تداعی می شود و امثال کوکب خانم با نمادهای ایستایی . اگر پسر بچه ی کتاب علوم با نگاه پویای خود به کشف ارتباط بین کرم خاکی و باران پی می برد ، در عوض کتاب های کبری به خاطر بی دست و پایی اش زیر باران خیس می شود !
به همین ترتیب است که زنان در تاریخ ادبیات هم دعوت می شوند تا درنقش معشوق منفعل ظاهر شوند . معشوقی که حتی نمی داند تا چه حد می تواند به عاشقش اعتماد داشته باشد . اما هر جا که زنی از این کلیشه پا را فراتر نهاد و خودش آفرینننده ی متن شد ، نسبت به مردان به آثار آنان کمتر توجه شد .
عنوان " ادبیات خانه داری " که به داستان های نوشته شده توسط خانم ها در ده سال گذشته داده شده ، از همین نظرگاه نسبت به آثار زنان ناشی می شود . در نظام تقابل های دوگانه فضای بیرون از خانه به مرد تعلق دارد و فضای درون خانه به زن . یعنی آن جا که زن باید صاحب تجربه ی پارو زدن در رودخانه ی خروشان اتفاقات جامعه باشد ، به او امر می شود که ساحل امن خانه را برگزیند تا روح لطیفی که فرهنگ برای او تعریف کرده است ، آسیب نبیند ! و این درست همان جایی است که نوک تیر پیکان منتقدان بر آن می نشیند که زنان به علت نداشتن تجربه ی اجتماعی پویا در خلق آثار تاثیرگذار اجتماعی ناتوان عمل کرده اند .
این منتقدان دلسوز ، ضمن نام گذاری ادبیات خانه داری و آشپزخانه ای برآثار خلق شده ی موفق زنان ، به آنان پیشنهاد می کنند که بیشتر درباره ی عالم درونی خانه بنویسند یعنی سعی کنند تا درست از همان جایی بنویسند که از آن تجربه دارند .
" جوانا راس " در کتابش با عنوان " چگونه نوشته های زنان نادیده گرفته می شود " دلایل نادیده گرفتن آثار زنان را چنین بیان می کند :
" هرگاه اثری از زنان عرضه می شود ، منتقدان درباره ی او چنین می نویسند :
1- او نوشته ، اما ببینید درباره ی چه موضوعی نوشته است .
2- او نوشته ، اما او واقعا هنرمند نیست و نوشته اش هم واقعا جدی نیست .
3- او نوشته ، اما اثر او یکی از آثاری است که به این موضوع می پردازد .
4- او نوشته ، اما نوشته اش صرفا به یک دلیل محدود جلوه کرده است .
5- او نوشته اما امثال او زیاد نیستند . "
با مرور مجموعه ی مطالب نوشته شده درباره ی ادبیات داستانی زنان در ده سال گذشته به خوبی با نظایر این عبارات مواجه می شوید اما از آن جایی که وضعیت نقد در ایران نابسامان و غیر علمی و بیشتر مبتنی بر اعمال سلیقه ی شخصی است ، اوضاع از آن چه " جوانا راس " نوشته بدتر می شود و عناوینی چون ادبیات آشپزخانه ای و ... به این عبارات افزوده می شود .
از این اظهار نظر ها چنین برمی آید که نویسندگان و شاعران زن کم اند و نوشته هایشان به علت نداشتن تجربه ی اجتماعی کم اهمیت است. در حالی که نوشته ای زنان کم اهمیت تر از نوشته ای مردان نیست ، بلکه صرفا با معیارهای ارزشیابی محدودی که وجود دارد ، مطابقت نمی کند . دنیای زنان به علت داشتن تفاوت در بازنمایی ، نیاز به شیوه های جدید قرائت از متن و خوانش های نو و دقیق علمی است و صرف ناهمخوانی با معیارهای قدیمی مردانه ، نمی توان به آن ها صفت کم اهمیت را نسبت داد .
در ایران اما با وجود آثار خلق شده ی فراوان توسط زنان ، هنوز در کتاب های درسی دوران مدرسه و دانشگاه بازتاب آن را تحت عنوان ادبیات معاصر نمی بینیم . آن قدر کم که حتا به یاد نمی ماند . فقط دو مورد در کل سال ها ی تحصیلی دوره ی دبیرستان شعر زن دیده می شود ودر داستان که به حق نقش موثر زنان بر ادبیات غیر قابل انکار است ، حتی یک نمونه داستان زنان نویسنده به چشم نمی خورد . در مقایسه با ورود شعر معاصر مردان به کتاب های درسی ، شعر پویای زنان غایب بزرگ صفحات کتاب های درسی است . درتمام دوره ی متوسطه ، دوره ی پیش دانشگاهی و ادبیات عمومی دانشگاه ، در بخش ادبیات داستانی نامی از زنان برده نمی شود .
این سوال بزرگ جامعه ی نویسندگان ، شاعران ، فیلم سازان وکلیه ی آفرینندگان زن ِ ادبی و هنری این سرزمین است که چه زمان، این به عمد دیده نشدن ، به پایان خواهد رسید ؟
این نقص را می توان به راحتی در شیوه های بازنمایی شخصیت زنان در متون ادبی نیزدنبال کرد تا ابعاد دیگر این نقص نیز روشن شود .
بازنمایی شخصیت زنان ، در متون زنان و مردان نویسنده از دوره های قبل آغاز شده و هنوز هم ادامه دارد و نشان دهنده ی چگونگی بازنمایی شخصیت زنان در متن های تولید شده است . این بازنمایی را می توانیم در ژانرهای مختلف ببینیم . شخصیت هایی که برساخته ی ذهن جامعه هستند و از خلال متن به زن فرمان می دهند که چگونه باشد و چگونه رفتار کند تا مثل اعلای یک زن خوب باشد .
در شعر به قول ویرجینیا وولف تمام صفحات دیوان های شعر را از آن ِ خود کرده است اما در عمل از حیطه ی نقش آفرینی غایب است . در شعر ها در نقش معشوقی بازنمایی شده است که بهتر است همیشه جورکش و صبور و وفادار باشد . حتی مردان نیز به این معترفند . شاعر معاصر افغانی ؛ محمد کاظم کاظمی ، در این باره می گوید : " از زنان در شعر استفاده ی ابزاری شده است " .
در شعر عاشقانه همه چیز در یک معادله ی ناهمسان به مرد عاشق بستگی دارد . آن جا که وصف معشوق برایش کسل کننده شد ، مکتب " واسوخت " را راه می اندازد تا هر طور که دلش می خواهد با این ماده ی خام در شعر ، طراحی کند .
در داستان نیز قبل از حضور موثر زنان در عرصه ی تولید ، این بازنمایی سفید و یا سیاه بود . زن در داستان مردان ، یا خوب است و فرشته گون و یا بد و اهریمنی . اما زن خوب اکثرا زنی است با شخصیت ایستا که در داستان منفعل و ستم دیده است ، مدیریت بحران نمی داند ، بی دست و پا و کم هوش است و معمولا با تلخی و اندوه می میرد و از صحنه خارج می شود . نوع دوم زنی است که نقش شیطان صفت دارد و همان اغواگر و نابود کننده ی همیشگی است ولی بی دست و پا نیست و از هوشش در جهت بحران آفرینی استفاده می کند .
اما بازآفرینی نقش زنان در آگهی های تجاری داستان دیگری است . آگهی های تجاری به گونه ای ساخته می شوند که در زمان بسیار کوتاهی بتوانند بیشترین تاثیر را روی مخاطب بگذارند و ساختار موثری در متن جامعه دارند و یک متن کاملا اجتماعی هستند . چنانكه «استفاني گرت» در كتاب جامعه شناسي جنسيت تاكيد مي كند، هرگز نمي توان به تبليغاتي كه كودكان و بزرگسالان در معرض آن قرار دارند، بي اعتنا ماند. زنان در آگهی های تجاری ایران مظهر آشپزخانه با نمادهایی چون انواع روغن ، رُب ، ظروف آشپزی ، یخچال ، ماکروویو هستند و هم چنین مظهر رفت و روب با نمادهایی چون انواع پودرهای شستشو ، ماشین های لباس شویی ، جاروبرقی و..... هستند .
این حضور پُررنگ درکنج آشپزخانه و از طرف دیگر حضور کم رنگ در متن پویا و تاثیرگذار جامعه خود یکی از عوامل گرایش دختران کوچک ما به پذیرفتن نقش های جنسیتی مقرر و از پیش تعیین شده است .نقش هایی که او را در جایی که باید باشد نشان می دهد و کتاب های درسی نیزچنان که گفته شد ، این سرنوشت محتوم را تایید می کند . در واقع نقش زن در کلیه ی موارد ذکر شده به نوعی او را آموزش غیرمستقیم می دهد که چه رفتاری و در قالب چه کلیشه ای هویت جنسی مطلوب جامعه است .
در داستان های نویسندگانی چون احمد محمود ، جلال آل احمد و دیگر نویسندگان حساس به مسایل اجتماعی نگاهی انتقادی به این شیوه ی بازنمایی را شاهدیم . در داستان " لاک صورتی" از جلال آل احمد ، نهایت آرزوی یک دختر رهایی از صفت ترشیدگی و تجربه ی لاک زدن است .
زن در تعریفی از خویش زاده می شود که او را تا سرحد یک شیء ، وسیله ای برای تولیدمثل و حفظ بقا و حتی کلفتی خانه تنزل می دهد. رفتارهایی کالاوار و غیرانسانی که ایدئولوژی حاکم همواره او را به عنوان سوژه ، برای انجام اعمال از پیش تعیین شده فرا می خواند و این تفکر حاکم چنان فراگیر است که به عنوان واقعیت ساختگی از طرف او پذیرفته می شود و او با آن طبیعی ، واضح و بدون شک برخورد می نماید. می خواهد عضوی مقبول در جامعه باشد ، هرچند عضوی منفعل و مفلوک.
ایدئولوژی در گوش او زمزمه می کند:" این زنانگی توست" و در بست درون ایدئولوژی قرار می گیرد.
تصویری که جامعه از او دارد تابع، خدمتکار، همیشه مقصر، دست و پا چلفتی ، نادان ، مال به باد ده و... است ، چنان که در داستان "لاک صورتی" از زبان نقش اول داستان می خوانیم :
"هرگز به فکرش نمی رسید که شوهرش مقصر باشد." و یا "هرچه باشد یک زن اسیر که بیشتر نیستم ، خدا رفتگان ما رو نیامرزه که اینطور بی دست و پا بارمون اووردن." و در جایی دیگر می خوانیم :" من که یک زن ناقص العقل بیشتر نیستم."
حدود متعلقاتی که جامعه برای زن در نظر گرفته بسیار نازل است و ایدئولوژی حاکم در تقسیم این متعلقات انگشت بر "قسمت" و "جبر" می گذارد تا صدایی به اعتراض بر نخیزد .
در داستان " گنج " از جلال آل احمد می خوانیم:
"آره ننه جون! نمی دونین قسمت چیه! اگر چیزی قسمت آدم باشه ، سی مرغ هم از کوه نمی تونه بیاد ببردش." و یا " هاجر چنگی به دل نمی زد ولی شوهرش به او راضی بود..."
این تصاویر به گونه ای بنیادین طرح ریزی شده که ما آثار آن را هنوز در نظام خانواده ، آگهی های تجاری ، سریال ها و دیگر ابزارهای ایدئولوژی ، می بینیم .
اگر ما می خواهیم به تغییری بنیادین در این شیوه های بازنمایی شخصیت زنان درمتون آفریده شده ی ادبی و هنری برسیم ، باید خوانش های جدید و قرائت های نو از متن را آغاز کنیم . شعرها و داستان هایی را تولید کنیم که کلیشه ی هویت جنسی تعریف شده را زیر سوال ببرند . شعرهایی که در ان زلیخا و سودابه ، تهمینه و رودابه ، سفید مطلق و یا سیاه مطلق به تصویر کشیده نشوند .
ما علاوه بر این که باید معادلات نقش های جنسیتی را در آثارمان از نو بیافرنیم ، باید کار مهم تر ی نیز انجام دهیم که آموزش قرائت جدید از متن به خواننده هایمان است .
بر اساس نظریات جدید نقد ادبی ، هویت جنسی مردانه یا زنانه در پروسه ی خواندن نقش مهمی ایفا می کند . ذهن ِ بدون هویت جنسی وجود ندارد . امروزه در اثر توجه به این مسئله ، بسیاری از مردان بر مبنای توجه به نیمه ی زنانه ی وجودشان و با آگاهی قرائتی دیگرگون از متن دارند و کلیشه ی هویت جنسی را شکسته اند .
زن ِ خواننده اگر بازنگری بر وجود خود نداشته باشد و اشراف بر درک و تلقی خود از متن نداشته باشد ، تحت تاثیر کلیشه ی هویت جنسی که جامعه به او القا می کند ، کم کم شروع به خواندن مردانه از می کند و متاسفانه بيشتر زنان به دليل عدم اشراف به موضوع، خوانش مردانه را ترجيح ميدهند.
متن و خواننده رابطه ی دوطرفه ای با هم دارند و هر کدام آیینه ی دیگری اند و می توانند به یکدیگر جهان بینی جدیدی ببخشند . اگر پروسه ی خواندن تابع گفتمان و کلیشه ی خاصی قرار بگیرد ، هیچ بده بستان علمی بین متن و خواننده ایجاد نمی شود . باید خواندن خارج از کلیشه ی هویت جنسی را به مردان و زنان آموخت و این جاست که یک بحث مهم در ادبیات مطرح می شود و آن هم مسئله ی زبان فراجنسیتی است .
ویرجینیا وولف معتقد است ادبیات حقیقی وقتی محقق می شود که ما از نقش های جنسیتی خود فراتر رویم و اصطلاح( Androgyny ) را مطرح می کند.وقتی التقاط بین دو جنس اتفاق می افتد ، باروری حقیقی در ذهن و در ادبیات روی خواهد داد. یک شخصیت از نظر او نباید " مرد ِ مرد " یا " زن ِ زن " باشد ، بلکه تلفیقی از این دو است که بارور کننده ی حیات ادبی است.
كالريج در مورد مسئله فراجنسيتي ميگويد يك ذهن بزرگ يك ذهن فراجنسيتي است . زن و مرد با استفاده از اين زبان حركت ميكنند و این همان جایی است که کمال واقعی جهان خلقت خود را نشان می دهد .
زن و مرد فراتر از کلیشه ی هویت جنسی که فرهنگ و جامعه به او القا کرده ، به درون خود رجوع می کنند و مرد ، مرد ِ مرد باقی نمی ماند و زن ، زن ِ زن . با گوشه ی چشمی به نظریه ی آنیما و آنیموس یونگ ، این مطلب بیشتر جا می افتد . در واقع مرد ، زن ِ درونش را زندگی می کند و زن ، مرد ِ درونش را . این جاست که باید تولد فرزند متعالی هنر و ادبیات را جشن گرفت .
البته باید این مطلب را در نظر داشت که خوانش فراجنسیتی از متن منکر زبان خاص زنانه و مردانه که حاصل تفاوت های نگرشی به جهان است ، نمی باشد . بلکه پیشنهادی است برای درک بیشتر وجود خویش ، فارغ از مرزبندی های محدود کننده ی جامعه و فرهنگ .
اما زنان تا حضور موثری در عرصه ی آفرینش متن نداشته باشند ، جامعه نمی تواند به تغییر موثر برسد . زنان به خاطر داشتن تجربه ی اجتماعی متفاوت با مردان ، متفاوت از مردان می نویسند . این تفاوت هم تخیل مردانه را بارور می سازد و هم تخیل زنانه را . اگر زنان نیافرینند ، نیمی از تخیل آفرینش ، منفعل و ناکارآمد باقی خواهد ماند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
** این مقاله در پیش کنگره ی " دومین کنگره شعر زنان تهران "
در تاریخ ۳۰/۱۱/۸۷ به صورت سخنرانی ارائه شد.
زن و ادبیات ** ( بخش نخست )
" ویرجینیا وولف " در کتاب اتاقی از آن خود اصطلاح خواهران شکسپیر را
مطرح می کند .
وولف می گوید : " اگر فرض کنیم خواهران شکسپیر نیز همانند او دارای
استعداد درخشان نویسندگی و بودند ، آیا می توانستند در جامعه ی دوران
الیزابت به مقام ادبی شکسپیر برسند ؟ وولف در پاسخ به این سوال
می گوید : " غیر ممکن است ."
هرگاه بحث درباره ی ادبیات زنان پیش می آید ، یک سوال همیشه تکرار
می شود : " چرا تعداد زنان نویسنده از مردان کمتر است ؟ " اما قبل از پاسخ
گویی به این سوال لازم است به جامعه و فرهنگی که در آن زندگی می کنیم
، نگاهی دیگر بیندازیم .سیمون دوبووار در جمله ی معروف خود در کتاب ِ"
جنس دوم " می گوید : " هیچ زنی ، زن به دنیا نمی آید بلکه زن می شود . "
و این بدان معناست که مفهوم جنس به معنی مونث بودن با مفهوم جنسیت
به معنی زنانگی تفاوت دارد . مفهوم جنس به شرایط متفاوت جسمانی زن
تاکید دارد ، در حالی که مفهوم جنسیت به تمام رویکردهای اجتماعی گفته
می شود که هویت جنسی زن در آن شکل می گیرد .شاید ادعا شود که بعد
از دریدا بحث های مربوط به مسایل زنان به مرزهای جدیدی رسیده است
ومطرح کردن این بحث هایی که مربوط به چندین دهه ی قبل است ، چه
ضرورتی دارد ؟ اما چنان که در ادامه ی این بحث می آید ، خواهیم دید که با
تاسف هنوز این بحث ها جای تامل بسیار در جامعه ی ما دارد. خوشبختانه
دنیای اینترنت به هر کسی این امکان را می دهد تا از وضعیت زنان از هر قشر
و طبقه ای که هستند ، در جامعه ی ما باخبر شود .
اما مشکل اساسی را فرهنگ ها می سازند. فرهنگ هایی که هویت جنسی
را برای زن و مرد تعریف می کنند . وقتی شما دو فرزند دارید که یکی دختر
است و دیگری پسر ، از همان ابتدا به او نگرش جنسیتی می دهید .
این نگرش از رنگ های انتخاب شده برای لباس ها و نوع اسباب بازی ها شروع
می شود و به باید ها و نباید های کنشی ختم می شود .
زنانگی یا هویت جنسی زن در چارچوب خاصی که جامعه تعیین می کند ،
ساخته می شود . از همان ابتدا برای دختر ، عروسک و برای پسر ماشین و
تفنگ را به عنوان اسباب بازی تعریف می کنیم وبه طور کلی تفکیک فعالیت ها
بر حسب مردانه و زنانه بودن به آن ها آموزش داده می شود .
تصویرگری کتاب های درسی دوره ی ابتدایی و به طور شاخص کتاب " بخوانیم
و بنویسیم " که بیشترین حجم ساعت آموزشی را به خود اختصاص می دهد ،
یکی از متن هایی است که در این زمینه بسیار تامل برانگیز است .
به عنوان نمونه کتاب " بخوانیم " سال سوم ابتدایی انتخاب می شود تا از جهت
تصویرگری بر مبنای تعریف هویت جنسی بررسی شود .
در صفحه ی پنج این کتاب در ستون " ببین و بگو " تصویری از مادر و دختر دیده
می شود که در کنار آن ها سماور و قوری به عنوان تکمیل کننده ی معنایی
متن کشیده شده است تا یادآور نقشی باشد که برای زن در نظر گرفته
شده است.
در صفحه ی پنجاه و هشت از همین کتاب در درس " فداکاران " ، تمام تصویری
که از فداکاران این مرزوبوم کشیده شده است ، تصویر مردان است و این
سوال در ذهن هر منتقدی ایجاد می شود که آیا این سرزمین یک زن فداکار
برای معرفی به فرزندان ما ندارد ؟ همچنان که در صفحه ی هشتاد و هفت این
کتاب ما تصویری از پرواز هواپیمای علم و دانش را بر فراز ایران زمین می بینیم
که تنها سرنشینان این هواپیما مردان هستند و کم کم به اجبار ما را به این
نتیجه گیری می رسانند! که نه تنها زن فداکار ی یافت می نشود ، بلکه زن
عالِمی نیز از گذشته تا دوران معاصر وجود ندارد ! . این تصاویر همان آموزش
هویت جنسی است که دختران و پسران ما را برای سال های دور آماده
می کند .همچنان که صفحات این کتاب را ورق می زنیم این تصاویر به وفور
یافت می شود . هنوزهم " باباست که نان می آورد " و روزی رسان است و
کوکب خانم که تمام هنرمندیش را در پختن نیمرو به نمایش می گذارد و ما
ادامه ی این بازنمایی هویت جنسی زن را در کتاب های تازه تالیف شده به
شکلی دیگر و با همان نقص ها دوباره می بینیم. به عنوان نمونه در صفحه ی
صد و سه می بینیم که زن در حال چشیدن غذا در کنار قابلمه ای ایستاده
است ودر عوض در درس شانزدهم ، صفحه ی صد و بیست و سه ، در درس
"ای ایران " تمام مشاهیر این سرزمین از گذشته تا کنون به تمامی مرد به
تصویر کشیده می شود .
به سوال ابتدای این بحث برمی گردیم :" چرا تعداد زنان نویسنده از مردان کمتر
است ؟"
وقتی ما از همان ابتدا تمام فعالیت ها و نمودهای اجتماعی دختر را در یک
قالب از پیش تعیین شده بر حسب زنانه و مردانه بودن برای او تعریف می کنیم
، چگونه انتظار داریم که درصد بالایی از کنش های فعال اجتماعی به زنان
اختصاص داده شود ؟
به شرط از بین رفتن کلیشه های جنسیتی و تعریف شده ، مانند این عبارت
که زن این را می تواند و آن را نمی تواند ، خواهیم دید که هیچ تفاوت معناداری
بین زن و مرد نیست .
از همین تعریف های چارچوب دار است که سال هاست زنان در تاریخ ادبیات به
حاشیه رانده شده اند .
اگر می خواهیم شاهد تغییرات بنیادین در این کلیشه های فرهنگی باشیم ،
باید از همین کتاب های درسی شروع کنیم . این تعریف از زنانگی و مردانگی
و تفکیک فعالیت ها بر حسب مردانه و زنانه بودن در نهایت شکاف جنسیتی
درجامعه را موجب خواهد شد . شکافی که اگر از استثنا ها بگذریم ، نمود آن
را در جامعه می بینیم و به خصوص هر چه از پایتخت دور می شویم ،بیشتر
این شکاف را شاهدیم .
( پایان بخش اول )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
** این مقاله در پیش کنگره ی " دومین کنگره شعر زنان تهران "
در تاریخ ۳۰/۱۱/۸۷ به صورت سخنرانی ارائه شد.
شهرزاد (33 )
شهرزاد !
در سال خسته ای که خدایان
نیمه کاره رهایش کردند
ترتیب فصل های مردد بی تقدیر
به هم ریخت
بهار
با ریشه های سفرکرده
رفت
ودر تمام تابستان
دانه های هندوانه به هوش نیامدند
پاییز
شکوفه تکانی بود
و زمستان
آب شدن برف نیامده
شهرزاد !
در سال خسته ای که نیمه کاره رها شد
داستان امشب را
نیمه کاره رها کن
مانند من که نیمه کاره به این جا رسیده ام
با پلک های نیمه آویزان
و سینمای سرگردانی را دوست می دارم
که فیلم های نیمه کاره می سازد
و مردان نیمه واقعی اش
زنان نیمه رویایی را
دیوانه وار عاشق اند .
در سال خسته ای که گردبادها
هر چیز دایره ای شکل را به سخره گرفتند
مثلث ِ نوک تیز ِ بی ضلعی
هر انحنای فکری را
زاویه ای تیز بخشیده است
هابیل نیمه کشته و قابیل ِ نیمه قاتل بی جان
در پیچ ماجرا
داستان نیمه کاره ی خود را نمی فهمند
جاده
با انسداد روده امیدی
به دفع قصه های بو گرفته ندارد.
با دون کیشوت
این پهلوان نیمه کاره بگو
جنون ناقص این شهر را چه تدبیری است ؟
شهرزاد !
در سال خسته ای که نیمه کاره رها شد
داستان امشب را ،
نه ،
داستان هر شب را
نیمه کاره رها کن .